بند خلاصى نخواهند يافتن ، مبادا كه ما نيز رسوا شويم و جمله را ايشان ببرند .
بهروز عيار با خود گفت اگر بگويم كه نه ، مبادا كه اين دو كس طمع بر مال كنند و قصد من نيز بكنند ، و اگر من از پى ايشان بروم ايشان خوش در كشتى بنشينند و بروند ، آن زمان نيك نباشد . اول با اين قوم حيلتى مىبايد انديشيدن و آنگاه با كار فيروز شاه و فرخزاد افتادن ؛ گفت بلى چنين كنيم .
راوى گويد ازين داستان غريب و عجيب ، كه بهروز گفت بلى چنين كنيم ، ايشانرا در بيشه درآورد بر كنار دريا آنجا كه كشتى را باز داشته بود و گفت : امشب نيز اينجا بسر بريم و فردا نعمت چند برداريم و در كشتى نهيم و برويم . گفتند چنين مىبايد كردن . پس جاى خوب پيدا كردند و خوش بنشستند . بهروز عيار با خود گفت كه اين ملاحان را بيهوش مىبايد كردن تا كار من نيكو شود . بهروز گفت : اى ياران ، مرا خواب مىآيد ، بخفتيم تا فردا كه بسيار كار داريم . يكى گفت ما سه كسيم ، دو كس بخفتيم و يكى پاس داريم بوعده . بهروز گفت : راست مىگوييد ، اول شما آسايش كنيد تا من پاس دارم . بعد از آن من بخفتم ، يكى از شما پاس دارد . گفتند روا باشد ! پس آن دو كس سر بخواب نهادند ، چون يك زمان برآمد بهروز عيار برجست و آن دو ملاح را مدهوش كرد . هر يكى را پارهيى داروى بيهوشانه در دماغ بماليد ، پس هردو را محكم فروبست و هريكى را بپاى درختى آورد و يك ريسمان در شاخ در انداخت و ايشانرا بر درخت بالا كشيد و محكم در بست . چون از كار ايشان ايمن شد در حال بجانب شهر لوطيه روانه گرديد و باندك زمانى به شهر لوطيه رسيد ، در شهر را بسته ديد ، در حال كمند از ميان باز كرد و بر كنگره قلعهء لوطيه سخت كرد .
مؤلف اخبار گويد كه در آن سه روز كه فيروز شاه و فرخزاد در بند بودند بهروز هيچ طعام از غم نخورده بود . چون بپاى ديوار قلعه رسيد ، كمند از ميان باز كرد ، چين چين و حلقه حلقه كرد و برانداخت و بر برج قلعه محكم كرد و دست
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 239
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٣٩