تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 238

مساهمون:

ص٢٣٨
گفت : اى فرخ‌زاد گوييا كه بهروز عيار تواند كه ما را از بند خلاص گرداند . فرخ‌زاد گفت : نه ! كه به روز مردى سپيد چهره است و اين قوم جمله سياهند و او را مىشناسند . فيروز شاه گفت : اگر بشنود از حال ما ، البته فكرى بكند . اما مؤلف اخبار روايت مىكند كه چون فيروز شاه و فرخ‌زاد را گرفتند و آن دو ملاح را گداشتند ، ايشان در شهر درآمدند و از حال فيروز شاه و فرخ‌زاد خبر باز دانستند كه ايشانرا نكشته‌اند و از براى عيد قربان نگه داشته‌اند . باهم گفتند ما را مصلحت در آنست كه باز گرديم و اين خبر را به به‌روز برسانيم . پس در حال باز گشتند و روى بر كنار دريا نهادند و كشتى را بدان مقام كه « 1 » با به‌روز گداشته بودند ، نديدند . گمان بردند كه مگر كشتى را زنگيان بردند ، بغايت ملول شدند ، اما به‌روز بر سر درختى رفته بود و از آنجا نگاه مىكرد ، با خود ميگفت كه سه روز شد كه فيروز شاه با فرخ‌زاد رفته‌اند و هيچ خبرى ازيشان نيامد . ندانم كه حال ايشان بچه رسيده است ؟ از ناگاه نظرش بر آن ملاحان افتاد كه او را ميجستند ، از درخت به زير آمد و در پيش آن ملاحان آمد . ملاحان چون به‌روز را بديدند خرم شدند و گفتند كه تو بكجايى كه ما ترا ميجويم ؟ كشتى كو كه پديدار نيست ؟ به‌روز گفت كه در بيشه برده‌ام تا كسى نبيند . ملاحان آفرين كردند . به‌روز از حال فيروز شاه و فرخ‌زاد پرسيد . ايشان آنچه ديده بودند و شنيده ، باز گفتند كه ايشانرا در بند كردند و از بهر قربان عيد كشتن ايشانرا موقوف داشتند . به‌روز ملول خاطر شد ، با خود گفت چندانك گفتم مرويد نشنيدند و خود را در بلا انداختند . اكنون چه تدبير سازم ؟ من نيز درين شهر گذارى خواهم كردن . ملاحان گفتند كه به هيچ نوع روا نيست ، تو نيز سپيدى و ايشان جمله سياهند ، تو را نيز بگيرند و در پيش ايشان در بند كنند . به‌روز گفت : پس چون كنيم ؟ ملاحان گفتند بيا تا ما در كشتى نشينيم و باز گرديم و آن مال را باهم قسمت كنيم كه ايشان از آن
هامش
( 1 ) - در اصل : و بدان مقام كه كشتى را