فيروز شاه بقرينهء عقلى دانست كه چه ميگويند . فيروز شاه گفت : ما دو برادريم ، باد مخالف ما را بدين موضع آورد و بدست شما گرفتار شديم . قران گفت : برادرم را كه كشتند ، جمله اين قوم سفيدپوستان بودند . من درين چند روز عزم جزيرهء دستگرد داشتم كه از آن لشكر كه بجنگ صعلوك زندانبان رفته بودند از آن ده هزار يكى را زنده نگداشتهاند ؛ اين قوم خونى مااند ، اما اين دو جوان بغايت صاحب جمالند ، از ايشان سؤال كنيد كه كشتى ايشان بكجاست ؟ فيروز شاه گفت : بر كنار دريا ايستاده است با دو ملاح .
قران گفت كه برويد و بنگريد كه كشتى اين دو جوان بكجاست و اينها را در زير تخت من در بند كنيد . فيروز شاه را با فرخزاد ، هر دو را در زير تخت در بند كشيدند و چند زنگى برفتند و كشتى ايشانرا طلب كردند ، نيافتند . به روز عيار كشتى را در ميان بيشه برده بود و خود بر بالاى درختى عظيم رفته بود و از ميان شاخهاى درخت نگاه ميكرد . ده زنگى را ديد كه بر لب دريا ميگشتند و كشتى را ميجستند . بهروز گفت الحمد للّه نيك بود كه كشتى را پنهان كرده بودم . زنگيان بسيارى بجستند و نيافتند ، باز گشتند ، قران زنگى را خبر كردند كه هيچ كشتى نديديم . قران حكم كرد كه فيروز شاه و فرخزاد را هر دو بيرون آوردند و ازيشان پرسيدند كه كشتى شما كو كه پيدا نيست ؟ فيروز شاه گفت : شايد كه ملاحان بطمع مال برده باشند . قران گفت : در كار اين دو جوان نيك تأمل مىبايد كردن كه مبادا بحيلهيى آمده باشند . اين دو كس را در بند كنيد تا چند روز كه موسم عيد ما نزديكترست ، تا اين دو كس را قربان كنيم .
راوى اين اخبار چنين روايت مىكند كه ايشانرا قاعده آن بود كه بهر چند وقت ايشانرا عيدى بودى كه بعوض گاو و اشتر آدمى قربان كردندى و آن گوشت را به تبرك بردندى و كباب كردندى و بخوردندى . فيروز شاه را با فرخزاد از براى قربان عيد در بند كردند و در زير تخت بندى عظيم بر دست و پاى ايشان نهادند . فيروز شاه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 237
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٣٧