آن ملاحان سؤال كردند كه شما اينجا چه ميكنيد ؟ ايشان گفتند كه ما غريبانيم و هيچجا وطن نداريم از آن سبب اين بىادبى كرديم . باغبانان ملاحانرا بگداشتند اما فيروز شاه و فرخزاد را بسته و ريسمان در گردن كرده از باغ بيرون آوردند و در شهر درآوردند . فيروز شاه نگاه كرد شهرى ديد عظيم و خلقى بسيار و برج و بارويى سخت و خندقى بزرگ پرآب و همهء شهر زنگيان سياه .
چون آن باغبانان فيروز شاه و فرخزاد را در ميان شهر درآوردند آن خلايق جمع شدند . فيروز شاه را با فرخزاد در ميان گرفتند و آن شكل و شمايل مىديدند ، عجب مانده بودند و هريك سخنى ميگفتند كه اين دو جوان از كجا آمدهاند تا ايشانرا بر در ايوان قرانشاه آوردند و باز داشتند و در حال شاه قرانرا خبر كردند كه دو جوان سپيد را باغبانان گرفتهاند و بر در ايوان باز داشتهاند . قران زنگى گفت : درآريد تا بنگريم كه چه كسانند ؟ بقرب بيست زنگى بلند بالا ، قوى هيكل ، بيرون آمدند و ريسمان فيروز شاه و فرخزاد را گرفته بكشيدند . فيروز شاه با فرخزاد گفت : عجب حاليست ! بهروز عيار بما گفت كه مرويد ، قبول نكرديم تا بدين بلاى عظيم گرفتار شديم . كاشكى بهروز عيار از حال ما خبر ميداشت تا در كار ما تدبيرى مىكرد .
چون در ايوان درآمدند ايوانى از سنگ ساخته ديدند و در برابر تختى عظيم زده ، سياهى ، بلند بالايى ، قوى هيكل ، عظيم نهاد ، با سر بزرگ و هر دستى چون چنارى و انگشتها هر يكى چون خيارى ، دو چشم چون دو طاس پرخون سرخ شده طوقى از زر سرخ در گردن كرده و تاجى مكلل بر سر نهاده و بر تخت قرار گرفته و قرب پنجاه كرسى زرين نهاده و بر سر هر كرسى سياه عظيم نشسته ، و يك جام زر بزرگ پر از شراب در گشت درآورده .
چون فيروز شاه و فرخزاد را دست بسته در برابر قران زنگى باز داشتند ، شاه قران چون در فيروز شاه نظر كرد ، در آن قد و بالا و از آن شكل و شمايل خوب عجب بماند . گفت ازينان سؤال كنيد كه چه كسانند و بدين مقام چون افتادهاند ؟
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 236
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٣٦