تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 235

مساهمون:

ص٢٣٥
در ديوار زدند و در باغ درآمدند . باغى ديدند بغايت بزرگ و پرنعمت و جويهاى بزرگ و انواع درختان ميوه و جمله ميوها رسيده . با آن دو ملاح در آن باغ در گشت درآمدند و از آن نعمتهاى الوان ميخوردند تا آفتاب فرو رفت . در ميان باغ بر كنار حوضى رسيدند پرآب و فرشهاى خوب انداخته ، چهار درخت چنار بزرگ بر چهار طرف نشانده . فيروز شاه گفت : ما را امشب اينجا مىبايد بودن تا فردا كه در شهر رويم . پس بر كنار حوض بنشستند و از آن ميوهاى باغ ميخوردند . تا نيم‌شب بگدشت . ساعتى در خواب رفتند كه مدتى بود كه خواب نكرده بودند ، خوابى خوش بكردند تا صبحدم بدميد . ايشان هنوز در خواب بودند كه از قضاى آسمانى و تقدير سبحانى اين باغ از آن قران زنگى بود و خبر مرگ قطران شنيده بود و بعزاى او مشغول بود و در خانه نشسته ، امرا و وزراء مملكت اتفاق كردند و جاى قطران را به قران تسليم داشتند و او را از عزا بيرون آورده بودند و در كار راستى لشكر بودند كه در كشتى نشينند و بجزيرهء دست‌گرد روند و مدتى بود كه باغبانان در باغ نيامده بودند و بتعزيت قطران مشغول بودند ، امروز كه فيروز شاه با فرخ‌زاد و آن دو ملاح بر كنار آن حوض در خواب رفته بودند ، كه آن باغبانان بقرب ده زنگى هريك بيلى بزرگ بر گردن ، در باغ آمدند تا بكنار حوض رسيدند و آن چهار كس را خفته ديدند . باهم گفتند كه اين دو كس با ما هم‌رنگند و ازين مملكتند ، اما اين دو جوان ماه‌روى در ملك ما غريب‌اند ؛ اينها را بايد گرفتن و پيش قران شاه بايد بردن تا چه فرمايد . پس آن ده زنگى باغبان فيروز شاه را با فرخ‌زاد بگرفتند . چون فيروز شاه و فرخ‌زاد بيدار شدند خود را اسير آن سياهان ديدند ، متحير شدند ، گفتند ما را چرا گرفته‌ايد ؟ آن باغبانان گفتند شما چه كسانيد و درين باغ چرا آمده‌ايد ؟ ما شما را نگداريم ، تا شما را پيش شاه قران بريم ، تا شما را حال بازداند . اگر كشتنى باشيد بكشد و اگر بخشيدنى باشيد ببخشد . چندانى كه شفاعت كردند سود نداشت . اما از
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 235 | مولانا محمد بن احمد بيغمى