بكنيد كه كشتى را جايى لنگر بيندازيد ، جايى كه بيشه باشد و از نظر مردمان دور تر باشد . گفتند كه چنين كنيم .
بگرديدند و جايى كه از نظر مردان دور تر باشد پيدا كردند و لنگر بينداختند .
بهروز عيار گفت كه مرا در خاطر مىآيد كه نرفتن ما درين شهر اولىترست . چون شما قول مرا نمىشنويد من بارى نمىآيم ، در كشتى بر سر اين مال مىباشم ، شما با اين ملاحان برويد و شهر را تفرج كنيد و امشب آنجا بسر بريد و فردا زود باز گرديد .
فيروز شاه گفت : روا باشد . پس آن ملاحان زنگى و فيروز شاه و فرخزاد از كشتى بيرون آمدند و راه شهر لوطيه پيش گرفتند و بهروز عيار را در كشتى بگداشتند . بهروز گفت : شما كه ملاحانيد چون در شهر رويد نوعى كنيد كه ازيشان دور باشيد اما غافل مباشيد كه اگر قصهيى واقع شود زود مرا خبر كنيد . ايشان گفتند كه خدمت كنيم اين بگفتند و روانه شدند . بهروز عيار با خود گفت كه عجب حاليست . اين مردم جمله يك رنگ سياهند ، و اين دو جوان سپيد ماهرو ، البته بخواهند دانستن . اگر ازيشان سخنى پرسند ، چه جواب دهند ؟ تحقيق رسوا خواهند شد ، و اين كاريست بس مشكل ! چندانك ميگويم مرويد نمىشنوند . اما بهر حال جايى بهتر ازين از براى كشتى پيدا بايد كردن ، مبادا كه حالتى واقع شود كه اين مال در محل خطر افتد .
بهروز عنان كشتى را بگردانيد و جب كشتى را در كار آورد تا بموضعى رسيد كه جملگى بيشه بود . بهروز در آنجا ايمن شد و خوش بنشست .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء سخن چنين روايت مىكند كه چون فيروز شاه و فرخزاد با آن دو ملاح روان شدند از كنار دريا تا شهر قريب پنج فرسنگ بود ، بيامدند ، و شب نزديك شده بود . اما شهر لوطيه از برابر پيدا شد . فيروز شاه گفت :
ما را در شب به شهر رفتن معنى ندارد . امشب بيرون شهر بسر بريم و فردا على الصباح در شهر رويم و تفرج كنيم و به زودى باز گرديم . فرخزاد گفت : پس امشب درين باغ رويم كه پيداست . پس رو به ديوار باغ نهادند . چون بپاى ديوار رسيدند دست
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 234
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٣٤