پس در آن قصر درآمدند ، چندان مال و نعمت در آن قصر بود كه آن را صفت نتوان كرد . پس آنقدر كه توانستند برداشتند و بر كنار دريا آوردند و در آن كشتى كه آورده بودند آن مالها را در آنجا نهادند . پس در جزيره رفتند و چندان نعمت كه مىتوانستند به چند روز در آن كشتى كشيدند . چون از همه كارها بپرداختند كشتى از مال و نعمت و ميوه و آب پر كردند و در كشتى نشستند و باد مراد برآمد .
در حال بادبان بركردند و توكل بر خداى تعالى كردند و روانه شدند .
شب و روز ميرفتند تا بعد از چند روز بجزيرهيى رسيدند . فيروز شاه گفت :
اين موضع را چه جزيره ميگويند ؟ ملاحان گفتند كه اين جزيره را جزيرهء لوطيه ميگويند و پادشاه اين جزيره را قطران ميگويند . فرخزاد گفت كه قطران آنست كه بجنگ ما آمده بود ، با ده هزار زنگى و يكى جان بدر نبردند ؟ بهروز عيار گفت كه عنان كشتى بگردانيد كه مبادا ما را بشناسند ، آنگاه كار بر ما دشوار شود « 1 » . فيروز شاه گفت :
اى ياران ملاح در ميان شما كسى هست كه اين جزيره را ديده است ؟ يكى گفت : اى شاه ، من ديدهام . جزيرهايست پرمال و نعمت و اسباب فراوان ، و در اندرون جزيره شهرى معظم و بزرگست و دو برادر در آن شهرند يكى را نام قطران زنگى و ديگرى را نام قران زنگى . قران زنگى را دخترى هست . اكنون قطران زنگى را در جزيرهء دستگرد هلاك كردند . اكنون پادشاه جزيره قران زنگى خواهد بودن . شاهزاده فيروز شاه گفت :
ما مردمان غريبيم ما را كه خواهد شناختن ؟ يك بار درين شهر برويم و تفرجى كنيم و چند روزى درين شهر باشيم . تفرج اين مملكت بكنيم بعد از آن در كشتى نشينيم و عزم جزيرهء دستگرد كنيم . فرخزاد گفت كه من درين باب سخن نمىيارم گفت : شاهزاده حاكمست ! بهروز عيار گفت : ما را بدين جزيره رفتن از عقل نيست ، باقى شما حاكميد . فيروز [ شاه ] در رفتن بدان جزيره مبالغه كرد . ملاحان عنان كشتى را به راه جزيرهء لوطيه گردانيدند . به روز عيار گفت : چون فرمان من نمىبريد بارى اينقدر
هامش
( 1 ) - در اصل : شوند .