بعد از آن از قصر بيرون آمدند و پيش آن جوان رفتند . فيروز شاه نيك نگاه كرد ، فرخزاد را ديد رنگ زرد كرده و از ترس بيهوش شده . پيش دويد و سر او را برداشت از زمين و بر كنار نهاد . بهروز عيار را گفت : اى برادر ، اين جوان فرخزاد است ندانم كه بدست اين ملعون چگونه افتاده است . آب بر رويش افشاندند فرخزاد ديدها را بگشود و بر سرين خود نگاه كرد . فيروز شاه را ديد ، نعرهيى زد و از جاى خود برجست و در پاى شاهزاده فيروز شاه افتاد و گفت : اى شاهزاده ! داد و فرياد از دست اين جادوى ملعون حرامزاده ! اى شاهزاده ! تو از دست اين ملعون چگونه خلاص شدى ؟ فيروز شاه گفت : اى برادر غم مخور كه جادو در دست من بقتل آمد اما تو حكايت خود را بگوى كه بدست اين نابكار چون افتادى .
فرخزاد گفت : اى شاهزاده ، چون تو برفتى لشكر عظيم از جزيرهء لوطيه با قطران زنگى بجنگ ما آمدند . بدولت تو حرب كردم ، يكى از آن قوم زنده نماندند ، جمله را هلاك كرديم . مگر اين خبر بدين جادو رسيد ، ما در جزيرهء دستگرد با صعلوك زندانبان با جمعى مىگشتيم ، ناگاه اين گاوميش بما رسيد ، من او را نشناختم ايشان شناختند و گريختند و مرا با او گداشتند . من عزم جنگ او كردم عاقبت بدست او گرفتار شدم تا مرا بدين مقام آورد . اما اين جوان ماهرو كيست و درين جا چه مىكند ؟ بهروز برجست و خدمت كرد و دست فرخزاد را بوسه داد و گفت : پدرت پيلزور سلام مىرساند و دعا ميگويد ، در فراق تو چشم گريان و دل بريان است .
آنگاه آنچه گدشته بود با فرخزاد حكايت كرد و آنچه از كرم و لطف فيروز شاه ديده بود جمله را بگفت و شكرها كردند و شاديها نمودند و سجدهء شكر گزاردند كه از بلاى آنچنان جادويى خلاص يافتند . بعد از آن برخاستند و آن ملاحانرا از بند گشودند . دو كس ازيشان در بند هلاك شده بودند ، دو كس را خلاص گردانيدند و گرد جزيره برآمدند . جزيرهيى بود بغايت خوش و خرم و پر نعمت و چشمهاى بسيار . بهروز گفت : ما را زودترى ازينجا مىبايد رفتن .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 232
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٣٢