تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 231

مساهمون:

ص٢٣١
كيست كه اين ملعون آورد ؟ چون در رسيد آن جوان ماه رو را بر كنار آن حوض انداخت . آنگاه هم بدان صورت عزم قصر كرد و مىغريد و مىآمد . به‌روز از بالا به زير نگاه كرد ، فيروز شاه را از آمدن زردهء جادو خبر كرد كه اى شاه‌زاده ، حاضر باش كه اين ملعون آمد . فيروز شاه خود را در دهليز پنهان كرد و توكل بر خداى بيچون كرد و مترصد ايستاد كه آن گاوميش درآمد همچون كوه‌پاريى ! فيروز شاه چون درو نگاه كرد عجب ماند ، دو چشم چون دو طاس پر خون كرده ، از سر تكبر تمام مىآمد تا از پيش فيروز شاه در گدشت . فيروز شاه را نديد . شاه‌زاده گفت : هنگام فرصت است ! با تيغ كشيده از عقب او درآمد و يك نعرهء سهمناك برو زد . جادو از عقب نگاه كرد تا بنگرد كه كيست . شاه‌زاده فيروز شاه چنان تيغ را به گردن آن گاوميش زد كه سرش را از تن جدا كرد . يك چشمهء خون روان شد . يك نعره از حلق او برآمد چنانك زمين بلرزيد . به‌روز عيار از بام قصر به زير آمد . زردهء جادو را بديد افتاده و جان از قالب بيرون رفته . اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه چون به‌روز عيار زردهء جادو را بدانحال ديد فرياد برآورد و گفت : اى شاه‌زاده ! روا باشد كه محبوب مرا هلاك كردى ؟ به‌روز بر بالين زردهء جادو آمد و گفت : اى دريغا يار وفادار من و اى محبوب دلدار من ، از براى من گوشت شكار مىآوردى تا من بخورم و مرا قوت پيدا شود . مرا بپادشاهى زنگبار مىنشانيدى . اين زمان رفتى ، من بىتو چگونه خواهم بودن ؟ ازين نوع سخنها ببازى ميگفت و فيروز شاه مىخنديد . به‌روز گفت : اى شاه‌زاده ، عالم را از عجب بلايى رهانيدى ، و مرا از همه بيشتر [ از ] آن گند دهانش ! « 1 » و اى شاه‌زاده نيك رفتى كه جهانى حريف او نبودند . اى شاه اين دم كه آمد جوانى ماه‌رو را با خود آورد ندانم كه تا كيست ؟ بيرون رويم و او را ببينيم .
هامش
( 1 ) - در اصل : و مرا از همه بيشتر آن گند دهانش مرا