آنچه فرخزاد با قطران و با لشكر او كرده بود حكايت كرد و قصهء شيشهها بگفت .
فيروز شاه گفت : زودباش و بند را بگشا كه وقتست كه از غور هلاك شوم . بهروز پيش آمد و آن آب سفيد را تمام بر آن بند فيروز شاه بريخت . آن بند در حال گشاده شد .
فيروز شاه چون خود را گشاده ديد رو بر زمين بماليد و خداى تعالى را شكر كرد و از سردابه بيرون آمد و گفت : اى برادر گرسنهام . بهروز طعامى آورد تا شاهزاده بخورد و از يمين و يسار نگاه كرد جمله سلاح خود را ديد آويخته كه آن روز كه در دست زردهء جادو گرفتار شد با سلاح بود . فيروز شاه برجست و سلاح بر خود راست كرد و شمشير حمايل كرد . بهروز گفت : اى شاهزاده ، ما را نوعى بايد كردن كه اين جادو را هلاك گردانيم كه تا او زنده است ما ازين جزيره نمىتوانيم رفتن . فيروز شاه گفت : چون كنيم ؟ او پهلوانى نيست كه با او مصاف كنيم يا روبارو حرب كنيم ، او ساحر است و ما حريف سحر او نيستيم . مگر بمكر با او كارى توانيم كردن .
بهروز گفت مرا تدبيرى ياد آمده است كه بدان تدبير او را توانيم هلاك كردن .
فيروز شاه گفت : آن كدام است ؟ بهروز گفت : هر شب كه از شكار مىآيد هربار به صورتى مىآيد ترا مسلح در پس در مىبايد ايستادن كه چون او بيايد و از تو در گذرد تو يك ضرب تيغى برو بزنى ، باشد كه از پاى درآيد و عالم از شر ظلم او باز رهد .
شاهزاده گفت : روا باشد ، چنين كنم . بهروز عيار گفت : من بر بام قصر بروم و تو در پس در باش تا آمدن آن ملعون ، چون بيايد ترا خبر كنم . اين بگفت و بر بام رفت تا كى آيد .
چون آفتاب بوقت غروب رسيد از ميان بيشه نعرهء سهمناك برآمد ، چنانك سهمى عظيم پيدا شد . بعد از نعره گاو ميشى پيدا شد بغايت بزرگ ، دو شاخ عظيم بر سر و كفك بر دهان برآورده ، و جوانى را رنگ زرد كرده بر گردن گرفته ، لرزان و ترسان مىآورد . بهروز عيار چون او را بديد بترسيد گفت : گويا اين جوان
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 230
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٣٠