بزارى زار بكشم و اگر ترا پادشاهى مىبايد ترا پادشاه تمام زنگبار گردانم و خزينهء تمام جزاير از بهر تو جمع كنم .
بهروز گفت : مرا به غير از تو هيچ نمىبايد ، چون ترا دارم همه را دارم .
اين شخص را كه درين سردابه كردهاى ، بچه بستهاى ؟ به آهن و زنجير بستهاى ؟
كسى كه اين همه پهلوانى داشته باشد او را بچه توان بستن ؟ زردهء جادو گفت :
او را به موى خود بستهام . بهروز بخنديد و گفت : جوانى را كه اين شجاعت باشد او را به موى چون توان بستن ؟ او خود را از آن بند خلاص كرده باشد . زردهء جادو بخنديد و گفت : اى جان و جهان من ! اگر همه عالم جمع شوند و خواهند كه اين بند را بگشايند نتوانند ، بالماس نتوانند بريدن ، و به آتش نتوانند سوختن ، و به غير از من كسى نتواند گشادن . بهروز گفت : پس او را بچه چيز توان گشودن ؟ زرده گفت :
مرا محبت با تو تا غايتيست كه از تو هيچ پنهان ندارم ، آن دو شيشه را مىبينى كه بر آن ديوار آويخته است ؟ يكى آب سياه است و يكى پر از آب سفيد و هر سحرى كه ميكنم بدان آب سياه ميكنم و باطل بدان آب سفيد ميكنم . اگر هزار سحر كنم چون از آن آب سفيد قطرهيى برو چكانند همه باطل شود ؛ و چندين شاگرد دارم جمله جادوى از من آموختهاند ؛ هرچه من ياد دارم جمله را به تو بياموزم و ترا پادشاه گردانم . بهروز گفت : من ترا ميخواهم .
القصه آن شب را نيز بروز كردند . چون روز شد زرده بكارى بدر رفت .
بهروز برخاست و بيرون آمد . گرد آن جزيره طوفى مىكرد و اندك طعامى بدان ملاحان داد كه در بند بودند ، و آنگاه در قصر درآمد و آن دو شيشه را فرو گرفت و آن شيشه كه درو آب سفيد بود برداشت و كليد برداشت و در زير تخت آمد و آن در را بگشود و در اندرون سردابه درآمد و بر فيروز شاه سلام كرد . راوى داستان روايت كند كه شاهزاده فيروز شاه گريان و نالان جواب داد . بهروز گفت : اى شاهزاده بشارت باد ترا كه كليد بند ترا آوردم و خبر ديگر نيز آوردم . گفت آن كدام است ؟ بهروز
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 229
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٢٩