شيرى از در درآمد و پاى خر گورى گرفته و او را كشان كرده . بهروز هرچند كه مىدانست كه زردهء جادوست اما بترسيد چنانك رنگش متغير شد . آن شير خرگور را بگداشت و در حجره رفت ، بعد از يكساعت بدر آمد ، و در پيش بهروز خدمت كرد و گفت : اى دلارام من از بهر تو گوشت شكار آوردهام تا بخورى و قوت تو زياده شود ، برخيز و اين خرگور را كباب كن . بهروز گفت : آتش از كجا بياورم .
زرده گفت : اينجا چندان آتش باشد كه بدان جهانى را توان سوختن ، برخيز و خاشاك جمع كن . بهروز برخاست و بيرون آمد و خاشاك جمع كرد و بياورد و در برابر تخت بنهاد . زرده پيش رفت و نفسى دميد . يك شعله آتش از حلق زرده بيرون آمد و بر آن خاشاك افتاد و در گرفت . بهروز عجب ماند . پس آن گوشت را كباب كرد و اندكى بخورد و باقى از بهر فردا نگاه داشت . زرده گفت : چندانك خواهى بيارم و آنچه مقصود دل تست طلب كن . بهروز گفت : چند روز است كه درين قصرم و برين تخت آواز ناله مىشنوم « 1 » كه شخصى مىنالد . گويا آن كيست ؟
راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه زردهء جادو كه از بهروز اين سخن بشنيد خواست كه پنهان كند اما از بس كه بهروز را دوست ميداشت ازو پنهان نكرد و گفت : اى جان و جهان من ! بدانك آواز نالهء شاهزادهء ايرانست كه هورنگ و كورنگ را هلاك كرد و جزيرهء [ دستگرد ] را گرفتند . مرا گفتند ، من رفتم و اين شاهزاده را گرفتم و آوردم و در بند كردم و پسر خواندهيى دارم پادشاه جزيرهء لوطيه است ، و قطران نام دارد و اين شاهزادهء ايران برادرى دارد فرخزاد نام دارد ، او لشكر كشيده و رفته و پسر خواندهء مرا كشته و لشكر او را تار و مار كرده ، مرا خبر كردند ميخواهم كه بروم و او را نيز بگيرم و بيارم و در پهلوى اين يكى در بند كنم ، و بعد از آن به خون كورنگ و هورنگ و قطران هر دو را
هامش
( 1 ) - در متن : مىشنوام .