عيار آنچه شنيده بود و ديده ، اندكى باز گفت . بعد از آن گفت كه شاه خوبان نيز در فراق تو شب و روز گريان و نالان مىباشد . بعد از آن حال ملك داراب و گهرتاج كه مادر فيروز شاه بود بگفت كه شب و روز در فراق تو نالان و گريانند و شب از روز نمىدانند .
راوى داستان چنين روايت مىكند كه چون فيروز شاه اين حكايت بشنيد گريان شد . بهروز از حال فرخزاد و قادر شاه سؤال كرد . فيروز شاه آنچه ميدانست بگفت . بهروز گفت برخيز تا برويم كه هماكنون اين جادو بخواهد آمدن و از براى من گوشت خواهد آوردن تا بخورم و مرا قوت پيدا شود ، و آنگاه از محبت زردهء جادو و عاشق شدن بر او قصه كرد . فيروز شاه را خنده گرفت . بهروز گفت : اى شاهزاده برخيز تا تدبيرى كنيم كه با زردهء جادو چه خواهيم كردن . فيروز شاه گفت : اى برادر چون برخيزم كه در بندم كه اين ملعون مرا بسته است . بهروز گفت : اى شاهزاده ، من هيچ بندى در تن تو نمىبينم . فيروز شاه گفت مرا بدين بندها نبسته است ! بهروز بخنديد و گفت : اى شاهزاده من شجاعت ترا شنيدهام كه با پيروز و ميسرهء زنگى و با لشكر كثير چه كردهاى ، اكنون چنان بىقوت شدهاى كه يك تار مو را نميتوانى پاره كردن . فيروز شاه گفت : اى برادر ، كاشكى صد من آهن و زنجير بودى . بهروز خنجر كشيد و بر آن موى بماليد ، هرچند كه كرد نتوانست آن بند را بريدن . بهروز عاجز شد ، گفت : بند سختست ، بد حالتى بود ! چون كنيم وقت آمدن اين ملعون است .
فيروز شاه گفت : گشادن اين بند هم از زردهء جادو خواهد بود ، ازو سؤال مىبايد كردن . بهروز گفت : او مرا دوست ميدارد و هيچ از من پنهان نمىدارد ، امشب ترا صبر بايد كردن تا بهر نوعى كه باشد ازو سؤال كنم ، باشد كه معلوم شود . فيروز شاه گفت : روا باشد ! روانه باش . بهروز بيرون آمد و در را قفل كرد و منتظر مىبود تا زردهء جادو كى برسد .
چون يك زمان برآمد آواز غريدن برآمد چنان كه بهروز بترسيد . از ناگاه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 227
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٢٧