بهروز يك زمانى صبر كرد . بعد از آن بيرون آمد و در زير تخت درآمد و آن كليد را بر آن قفل نهاد و بگشود . نردبانى پيدا شد ، بهروز از نردبان به زير آمد ، سردابهيى پيدا شد . بهروز در آن سردابه درآمد . سردابهيى ديد از سنگ كنده و چهار صفه روى در رو ساخته ، و در برابر جوانى چون ماه شب چهارده كه از عكس رويش سردابه روشن شده بود در بند كشيده ، و آن جوان ماه رو آب بر رخساره چكان كرده ، و سر بر زانوى تفكر نهاده ؛ بهروز عجب ماند كه گوييا اين جوان چه كس خواهد بودن كه اين چنين محكوم و مغبون نشسته است ؟ آن جوان سر برآورد و در برابر نگاه كرد ، بهروز را ديد . گفت : اى جوان ! چه كسى كه از ناگاه درين سردابه پيدا شدى كه زردهء جادو نيستى ؟ بهروز چون نيك نگاه كرد سردابه اندكى روشن شده بود ، نيك ميتوانست ديدن ، چون آوازش بشنيد بشناخت . گفت :
اى جوانمرد ! به حق يزدان پاك كه راست بگوى كه تو فيروز شاه هستى يا نه ؟ فيروز شاه چون نام و نشان خود بشنيد عجب ماند كه در جزيرهء خرميه در ملك زنگبار اين كيست كه در چنين جايى پيدا شد و او را بشناخت . فيروز شاه گفت : اى جوانمرد ، من خود فيروز شاهم اما تو چه كسى ؟ كه اينجا شير را گدار نيست ! تو از كجا پيدا شدى و مرا چون شناختى ؟
بهروز عيار پيش رفت و خدمت كرد و در پيش فيروز شاه رو بر زمين نهاد و گفت : اين بنده از جملهء غلامزادگان شاه ايرانم و اكنون از مملكت ايران مىآيم و بطلب تو آمدهام . ناگاه بدام اين جادوى كافر افتادم و از گرفتارى تو اينجا خبر نداشتم ، گويا سبب گرفتارى من در دست اين جادوى كافر موجب خلاص تو باشد .
اى شاهزاده ، برخيز تا بيرون رويم و از احوال پدر و مادرت خبرى بگويم و سلام شاه خوبان عين الحيات به تو برسانم ، و سخنان چند كه گفته است بگويم . فيروز شاه گريان شد ، گفت : اى برادر ، از شاه خوبان چه خبر دارى بگوى « كز هرچه ميرود سخن دوست خوشترست » ، كه اين همه بلاها بر جان من سبب محبت اوست . بهروز
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 226
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٢٦