بازى كرد بعد از يكساعت برخاست و اندك طعامى برداشت و در زير تخت درآمد .
بعد از يكساعت از زير تخت بيرون آمد . بهروز با خود گفت كه [ اگر ] از وى سؤال كنم كه در زير تخت كيست مبادا كه بر من بدگمان شود ، هيچ از وى نپرسيد .
همچنين هر روز رفتى بامدادان و شبهنگامى باز آمدى تا برين قصه چند روز برآمد .
تا شبى از شبها زردهء جادو گفت : اى بهروز ، بيش ازين تحمل نمىتوانم كردن ، امشب آن شبست كه باهم خوش برآييم و بيك جاى بخفتيم . بهروز گفت كه خوش باشد اما مرا از تو مرادى هست .
مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه زردهء جادو چون بشنيد كه بهروز گفت از تو مرادى دارم ، زرده گفت جان من فداى تو باد ! خاطر مبارك چه مىخواهد ؟
بهروز گفت : مرا وطن در شهرستان مىباشد . ما خو كردهايم كه گوشت و كباب بسيار بخوريم ، و قوت آدمى از گوشت است ، و مدتيست كه گوشت نخوردهام و چون تو وصال ميطلبى و اعضاى من سست است از بىگوشتى ، ميترسم كه شب در خدمت تقصيرى رود ، موجب شرمسارى شود ، زرده بخنديد و گمان برد كه مگر آنچه خودش در بيشه مىطرقد او طلب مىدارد . گفت : فردا از بهر تو شكارى بيارم ، تا تو كبابى كنى و بخورى تا ترا قوتى پيدا شود ؛ اكنون مرا خواب مىآيد ، يكزمان رانت را پيش آر تا سر بر رانت بنهم و زمانى بخفتم . بهروز گفت : بنده باشم . ران پيش نهاده ، زردهء جادو سر بر ران او بنهاد و در خواب رفت . بهروز قصد كرد تا او را بكشد . ديگر فكر كرد كه مبادا كه نتواند ، آنگاه مرا هلاك گرداند . و ليكن در ميان مويش كليدى ديد ، از مويش بگشود و يك زمانى برآمد . زرده از خواب بيدار شد و يك زمان با بهروز بسخن درآمد و بوسهيى چند بر روى بهروز داد و دست در گردن بهروز ميكرد . همچنين آن شب نيز سر بردند چون روز روشن شد زردهء جادو گفت : رفتم تا از براى تو گوشت شكارى بيارم . اين بگفت و از قصر بيرون آمد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 225
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٢٥