تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 224

مساهمون:

ص٢٢٤
فرود آيد و ساكن شود آنگاه به خدمت خداوندى كمر بندم و بدانچه حكم فرمايى بدان قيام نمايم . زردهء جادو گفت : باكى نيست . آن شب نيز بسر بردند تا وقت صبح زرده برخاست و بيرون آمد . به‌روز نيز برخاست و از قصر بيرون آمد تا گرد جزيره بگردد باشد كه تواند گريختن . بر در قصر خانه‌يى بود مختصر ، آواز ناله‌يى از آنجا مىآمد . در آن خانه نگاه كرد ، آن چهار ملاح را ديد كه ايشانرا در بند كشيده بود و ايشان از گرانى بند مىناليدند . به‌روز گفت : اى ياران حال شما چيست ؟ ايشان گفتند كه تو چه كسى كه از حال ما مىپرسى ؟ به‌روز گفت : من همراه شما و يار شما به‌روز ، منم كه در كشتى باهم بوديم . ايشان گفتند كه حال ما اينست كه مىبينى . حال تو چيست ؟ بگو تا بدانيم كه ما در بند جادو [ يم ] و بيم هلاكتست ! . . . . تو چونست كه بند ندارى ؟ به‌روز گفت كه شما غم مخوريد و هيچ انديشه مداريد كه اين ملعونه مرا دوست ميدارد ، انشاء اللّه و تعالى نوعى شود كه اين ملعون بدست من هلاك شود تا ما و شما همه خلاص شويم . ايشان گفتند كه هيچ محنت بدان نمىماند كه گرسنگى ميكشيم و از گرسنگى بيم هلاكست . به‌روز نعمتى چند كه آن ملعون از براى به‌روز آورده بود ، به‌روز از براى ايشان آورد و خود باز گرديد و گرد آن قصر ميگشت و آن مالى كه در آن قصر جمع گشته بود جمله را تفرج ميكرد تا زير تخت رسيد . آواز ناله‌يى از زير تخت بيرون مىآمد . به‌روز پيش رفت ، درى ديد محكم كرده آن ناله و گريه از پس آن در بيرون مىآمد . به‌روز عجب ماند كه گويى اين چه ناله است ؟ چندانك ميخواست كه در را بگشايد نتوانست ، كه قفلى محكم برو زده بود . به‌روز در حيرت افتاد . چون شب درآمد زردهء جادو در رسيد و پيش به‌روز خدمت كرد و گفت : اى نور ديده و اى آرام دل و جان ! ترا تنها گداشتم ، ملول شده باشى . بىما چگونه‌اى ؟ شعر
بيا تا يك زمان باهم نشينيم * جمال يكدگر يكدم ببينيم
به‌روز بنشست . زردهء جادو با به‌روز در لهو و طرب درآمد . اندكى