درماند . زرده او را هر زمان نوازش زياده ميكرد و تسلى ميداد و بوصل خودش وعده مىداد و بمال بسيارش اميد مىكرد .
بهروز نيز بناچار با خود گفت حاليا هيچ تدبيرى نيست به بلاى عظيم گرفتار شدهاى ! مگر خداوند تعالى مرا بلطف خود ازين محنت رهايى دهد . بضرورت او نيز بچاپلوسى درآمد ، با زرده بلطافت و ظرافت درآمد سخنهاى لطفآميز ميگفت تا چندانك زردهء جادو را از راه ببرد و زردهء جادو بديدار بهروز شاديها نمود و از انواع نعمتها و ميوها كه در آن جزيره بود از بهر بهروز مىآورد . آن روز تا بشب بسر بردند . بهروز با خود گفت كه بد حالتى بود كه در دست اين عفريت جادو گرفتار شدم ، يا رب كار من با اين جادو بكجا خواهد رسيدن ! چون شب درآمد زردهء جادو گفت : اى جوان ! از راه آمدهاى و ميدانم كه هنوز دلت فرود نيامده است ، زمانى بر سر اين تخت آسايشى كن تا فردا بنگرم كه كار چگونه مىشود . بهروز بر بالاى تخت برآمد و آن شب آنجا آسايشى تمام بكرد . ديگر روز چون خورشيد خاورى سر از دريچهء خاور برزد ، شعر :
چو خورشيد برزد سر از برج حوت * بفرمان حى الذى لا يموت
چون آفتاب جهانتاب عالم را بياراست ، بهروز برخاست و زردهء جادو از در درآمد و بهروز عيار از تخت فرود آمد و در پيش زرده خدمت كرد . زرده دست بهروز را بگرفت و بر بالاى تخت برد و در پهلوى خودش بنشاند و از رنج راهش پرسيد و از حال سفر سؤال كرد . بهروز در كلمات درآمد و باهم سخنها ميگفتند تا شب درآمد . زردهء جادو قصد توقع وصال كرد و گرد بهروز برآمد و گفت : اى جان و جهان من ! دل من آرزوى وصال تو دارد يك زمانى باهم بخفتيم و از وصال يكديگر برآساييم . بهروز گفت : اين بنده خود را در محل آن نمىبيند كه چون تو مخدومى بزرگوارى نظر التفات به حال چون من غريبى بىسروپايى اندازى ، اين بنده درين معنى بغايت سرفراز خواهم بودن اما چند روزى اين بنده را امان بايد دادن تا اين كمينه را تمام دل