و مرا درآمدن هيچ اختيارى نبود ، و خود ندانستم كه اين خود چه جايست ، بدان جهت توانستم آمدن . زردهء جادو چون اين سخن بشنيد در حال از تخت به زير آمد ، حجرهيى بود ، در آن حجره رفت و بيرون آمد . بهروز نگاه كرد همان پيرزن را ديد كه از آن شكل اژدهايى به شكل پيرزنى بيرون آمد و بر تخت برآمد و دست فراز كرد و دست بهروز عيار را بگرفت و بر سر تخت برآورد و در پيش خود بنشاند و گفت : چون دانستم كه غريبى و بىاختيار درين مقام رسيدهاى از سر خونت در گدشتم .
اكنون خوف مكن كه مرا با تو جز سر دوستى نيست . بدانك من پادشاه جملهء زنگبارم و همهء پادشاهان اين ديار در زير فرمان منند و هيچكس را ياراى آن نباشد كه از فرمان من تجاوز نمايد و همه مال جزاير پيش من مىآورند و اين مقام جاى منست و دايم اينجا بسر مىبرم از آن كه كسى را لايق خود نمىبينم . اكنون كه تو بدين مقام رسيدى اول قصد كشتن تو داشتم ، اكنون كه بىگناهى تو مرا معلوم شد از كشتن تو در گدشتم اما ازين موضع و مقام ترا بيرون رفتن محال خواهد بودن ، درين جزيره كه بهترين جزايرست ترا مىبايد بودن كه ما را التفات خاطر بجانب تو پيدا شده است و آنچه در عالم بهترست از بهر تو بيارم ، با من بسر بر و از وصال يكديگر برآساييم . بهروز عيار وقت بود كه از گند دهانش هلاك شود . اما خدمت كرد و گفت :
مرا چه حد آن باشد كه در خدمت چون تويى توانم بودن ، اما شما لطف و كرم و بندهپرورى و غريبنوازى ميكنيد . مرا خود اين دولتى بود كه از غيب بصحبت چون تو خداوندى رسيدم .
زردهء جادو چون آن كلمات موزون بشنود بغايت خوشش آمد و از جاى برجست و پيش بهروز درآمد و دست در گردن بهروز درآورد و يك بوسه بر روى وى داد . از بوى ناخوش كه از دهان آن جادو بيرون آمد بهروز بيهوش شد . زرده گمان برد كه مگر از هوس او بيهوش شده است . بعد از يك زمان بهروز به هوش آمد متحيروار درو نگاه مىكرد نه زهرهء آنكه منعش كند و نه طاقت آن كه پيشش بنشيند .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 222
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٢٢