با خود گفت عجب اگر آن پيرزن جادو نباشد ، و من از ملاحان شنيدم كه اينجا شخصى هست كه او را زردهء جادو ميخوانند ، مگر آن پيرزن اوست . برو خنجر كشيدم ، او مرا بدين مقام آورده باشد ، و بر سر تخت نظر كرد طعامى آماده ديد ، هرچند كه بغايت ترسيده بود اما در دلش افتاد كه بر تخت رود و از آن نعمت بخورد . پيش تخت آمد و خواست كه بر تخت رود ، نتوانست رفتن . كرسيى ديد از زر سرخ و بقرب پنجاه من زر سرخ نهاده ، بهروز گمان برد كه مگر بر آن كرسى مىبايد رفتن و از آنجا بر تخت رفتن ؛ ببر آن كرسى برآمد و خواست كه بر تخت رود ، هيچ پايش برنمىآمد .
عاجز شد و از يمين و يسار نگاه كرد . هيچ چاره نبود ، الا از پيش تخت زنجيرى درآويخته بودند ؛ بهروز گفت مگر دست درين زنجير بايد زدن و بر بالا بايد رفتن ، چون دست در زنجير زد چندانكه زور كرد پايش خلاص نمىشد . خواست تا دست باز رهاند ، نتوانست رهانيدن . نه دست خلاص مىيافت و نه پا ، متحير ماند و در كار خود فرو ماند !
چون يك زمان بگدشت آوازى سهمناك در آن ايوان پيچيد ، چنانك از هيبت آن به روز بلرزيد . رنگش متغير شد . با خود گفت گوييا چه بوده است ؟ اين چه آواز سهمگين بود كه آمد ؟ نظر بر در ايوان كرد ، اژدهايى را ديد كه درآمد ، دهانى چون غارى پرآتش ، شعله ميزد ! بهروز چون چنان ديد از هيبت آن بيم آن بود كه هلاك شود . آن اژدها درآمد ، رو بر تخت نهاد و بر بالاى تخت برآمد و حلقه زد .
آنگاه رو به بهروز كرد و گفت : هى چه كسى ! و درين جزيره بچه دليرى آمدى كه شير درين موضع پنجه مىاندازد ، و اگر اژدها ميرسد پوست ميگدارد و مرغ را زهرهء پرواز كردن نيست از بالاى اين قصر ! تو كيستى و نامت چيست و اينجا چرا آمدى ؟
راوى داستان گويد كه بهروز چون از زردهء جادو اين سخن بشنيد گفت : مردى غريب و بىكسم ، كشتى ما در آب غرق شد ، بر سر تخته پارهيى بدين مقام رسيدم
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 221
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٢١