تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 220

مساهمون:

ص٢٢٠
بود ، ديگر پيش ميرفت تا قرب نيم فرسنگ برفت در آن جزيره ، ناگاه قصرى پيدا شد ، عظيم بلند ، بهروز عجب ماند كه درين جاى قصرى چنين كه ساخته باشد ؟ پيشتر آمد ، بر در قصر درختى بود بلند ، و در زير درخت دكانچه‌يى ساخته ، پيرزنى بغايت بدشكل با روى زرد و پشت دو تو و ناخن دراز و سر برهنه و موى سفيد بهم برآمده ، دو شيشه در پيش نهاده و دودى عظيم از آن شيشها بيرون مىآمد . مؤلف داستان گويد كه بهروز عيار چون آن عفريت را بديد بغايت بترسيد . از خوفى كه بر دل او نشست بر جاى خود متحير فرو ماند ، نمىتوانست بازگشتن و نه پيش مىتوانست رفتن ؛ در اين بود كه ناگاه بوى آدمى بدماغ زردهء جادو رسيد ، سر برآورد و در برابر نگاه كرد ، نظرش بر بهروز عيار افتاد ، تيز تيز درو نگاه كرد . بهروز با خود گفت : چه جاى ايستادنست ؟ يا بازگرد يا پيش رو . در زير جامه خنجر بسته بود ، بركشيد و بر زردهء جادو دويد تا برو زند . چون چند قدم پيش نهاد از پاى درآمد و خنجر از دست او بدر افتاد . زرده بخنديد و از جاى برجست و بر بالين بهروز آمد . بدان نيت كه مدتى بود كه گوشت آدمى نخورده بود . گفت : از گوشت اين شخص اندكى بخورم . چون ببالين بهروز آمد و آن شكل و شمايل بديد هوس بهروز در دلش افتاد ، بدلى و هزار دل بر بهروز عيار عاشق شد . بهروز جوانى بود بغايت خوش‌شكل . زرده با خود گفت كه چند وقت بود كه در بند آن بودم كه محبوبى پيدا كنم كه درين جزيره با او بسر برم ، به از اين جوان نتوان يافت ، نيكش يافتم ! بهروز را در قصر درآورد . تختى ديد از زر و جواهر مرصع كرده ، بر آن تخت رفت و چيزى بخواند و بر بهروز دميد . بهروز عيار ديده را برگشود و نگاه كرد ، قصرى ديد عالى و در برابر تختى از زر زده ، و بر آن تخت هيچكس نه . به‌روز گرداگرد آن قصر نگاه كرد . قصرى ديد پر از نعمت . به‌روز برخاست و گرداگرد آن قصر مىگرديد و با خود گفت عجب حالتيست . من در ميان باغ و جزيره بودم اينجا چون افتادم ؟ و مرا اينجا كه آورد ؟ گوييا آن پيرزن كجا رفت ؟