انداخته [ ديدند ] . از بهروز پرسيدند كه اين چه حالتست ؟ اين زنگيانرا كه هلاك كرد ؟ بهروز گفت : من كشتم ايشانرا ! خداى تعالى مرا از بند گشود ، خنجر كشيدم و جمله را سر بريدم . و قصد شما نيز كردم . ايشان گفتند كه زينهار ما با تو چه بد كردهايم كه قصد جان ما ميكردى ؟ بهروز گفت : من بشما ميگويم كه مرا بپاىتخت كورنگ بريد شما سخن مرا نشنيديد و مرا در معرض تلف انداختيد . ايشان گفتند اگر ترا بجزيرهء دستگرد نبرديم از آن بود كه در آن جزيره غوغا بود ، چون خاطرت ميل آنجا دارد ترا بدانجا ببريم و ديگر آنك گفتى كه مرا در ورطهء هلاك انداختيد ، آن بدست ما نبود ، به حكم خداى تعالى تعلق دارد اكنون ما را از بند بگشاى تا آنچه مقصود تست حاصل كنيم . بهروز عيار گفت : با من شرط بكنيد و عهد ببنديد كه مرا بجزيرهء دستگرد برسانيد . ايشان جمله عهد كردند و سوگند خوردند . بهروز بريشان اعتماد كرد و در حال آن ملاحانرا از بند بگشود و آنچه از سياهان آدمى خوار مانده بود جمله را با ياران قسمت كرد . ملاحان گفتند كه ما را هيچ از آب و طعام نمانده است ، اول كار ما آنست كه جزيرهيى پيدا مىبايد كردن كه در آن جزيره آب و نان و طعام باشد و آنگاه رو بجزيرهء دستگرد بايد كردن .
پس گرد آن دريا ميگشتند تا بعد از دو روز رسيدند بجزيرهيى كه انواع درختان ميوهدار درو بود ، مانند بهشت برين ! جزيرهيى بود پر از گل ، و رياحين رنگارنگ درو موجود بود ، پنداشتى كه كلبهء عطارانست و اشجار ميوهدار بسيار درو بود . ملاحان گفتند كه اين جزيرهايست پر نعمت ، اما درين حوالى زردهء جادو را مقامست ، مبادا كه جزيرهء خرميه باشد . بهرحال بر كنار دريا آمدند و لنگر بينداختند و از كشتى بيرون آمدند و در آن جزيره در آمدند و از آن نعمت در كشتى ميكشيدند . ملاحان در آب و طعام كشيدن مشغول بودند . بهروز جايى خوب ديد ، بغايت خوش و دلكش . بهروز هرچه پيشتر ميرفت جايهاى خوب و درختان عالى مىديد و چشمهاى آب سرد پيدا ميشد . بهروز هرگز جايى چنان خوب نديده
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 219
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢١٩