نديده بود ، متحير شد . آن زنگيان در كشتى درآمدند و ملاحانرا گرفتند و بربستند و ايشان به زبان زنگبارى سخن ميگفتند و شفاعت ميكردند . بهروز هيچ فهم نمىكرد ، متحيروار دريشان نگاه ميكرد تا بهروز را نيز بربستند . باهم گفتند كه مدتيست كه ازين « 1 » كبابى نخوردهايم ، اول او را بكشيم و با شراب كباب كنيم . دل بر كشتن بهروز نهادند و قصد هلاك او كردند . يكى گفت مدتيست كه « 2 » چنين صيدى بدست ما نيامده است ، اگر از خوردن او در گدريد ، اين صيد را پيش پادشاه بريم ، بسوقات به دو بريم ، و بدين دست آويز ما را پيش پادشاه تقربى پيدا شود ، اين بهتر باشد . به اتفاق گفتند اين بهترست ! پس ايشانرا در بند نگاه ميداشتند و شب نزديك بود و منزل دور بود ، بناچار لنگر بينداختند و از شب دو پاس بگدشت ، در خواب رفتند .
بهروز را خواب نمىبرد . با خود گفت كه اين قوم خفتهاند كاشكى دستم گشاده بودى تا جمله را سر از تن جدا مىكردم . بر خود بجنبيد و بندها را بر زمين مىماليد و زور ميكرد ، به تقدير خداى تعالى دستش گشاده شد . شاد شد و خدايرا شكر كرد . دست فراز كرد و پاى خود را نيز بگشود و در زير جامه خنجر بسته بود ، بركشيد و بر بالين آن خفتگان آمد . تا چشم بر هم زدن جمله را سر از تن جدا كرد . از آنجا بر سر ملاحان آمد و گفت : اينها را نيز سر از تن جدا كنم ، باز با خود گفت اگر اينها را بكشى راه نمىدانى و تنها بمانى و راه نتوانى بدر بردن و از دليلى ناگزيرست . پس بند ايشانرا سختتر كرد و از آن داروى بيهوشانه در كار ايشان كزد . چون از كار ايشان ايمن شد بيامد و خود نيز بخفت تا آفتاب طلوع كرد ، بهروز برخاست ، ملاحان همچنان بيهوش افتاده بودند ، نوعى كرد كه ايشان به خود آمدند و بيدار شدند . چون ديده برگشودند سرهاى زنگيان در كشتى و تنها در آب
هامش
( 1 ) - معنى ازين مفهوم نشد گويا مقصود « ازين نوع » باشد . اين استعمال بكرات در اين كتاب آمده است .
( 2 ) - در اصل : كه ما