راوى اين داستان روايت كند كه بهروز عيار چهار روز صبر كرد ، درين چهار روز صيادان كشتى را پر از ماهى كردند ، بعد از آن گفتند اكنون ميرويم .
بهروز گفت : من نيز مىآيم . اين بگفت و توكل بر خداى تعالى كرد و در كشتى درآمد و خوش بنشست . كشتى در آب دريا روانه گرديد . سه روز راه كردند .
روز چهارم ابرى سياهى گرد افق گرفت ، و بادى عظيم جستن گرفت . دريا در جوش و خروش درآمد ، كشتى در اضطراب درآمد ، ملاحان عاجز شدند و بىاختيار عنان كشتى از دست رها كردند و بدست قضا دادند و بادبان فرو گرفتند و لنگر بر كشيدند و جملگى متحير فرو ماندند كه تا چه خواهد شد . پنج روز عالم تاريك بود ، از ابر و باد و باران و صاعقه و برق و رعد . ملاحان بترسيدند ، بناچار ماهىها را در دريا ريختند و كشتى را از ماهى سبك كردند . كشتى در گردش درآمد . روز ششم آفتاب برآمد و جهانرا بنور خود منور گردانيد و عالم روشن شد . ملاحان گفتند كه اين چه جاييست كه ما هرگز نديدهايم و بدينجا نرسيدهايم ؟ از برابر جزيرهيى پيدا شد . گفتند آن جزيره كه پيداست بدانجا رويم و باز دانيم كه ما كجاييم . يكى گفت رفتن آنجا مصلحت نيست كه درين دريا جزاير بسيارست ، يك جزيره از آن آدمى خوارانند كه گوشت آدمى قوت ايشان باشد ، مبادا كه بديشان دوچار خوريم .
ايشان درين گفتار بودند كه از برابر ناوى چون تير ناوك مىآمد ، بغايت تيز مىآمد . تا سخن گفتن كه آن ناو در رسيد ، و در آن ناو ده زنگى آدمى خوار بودند هر يكى چون ديوى ، مويها . . . « 1 » چشمها سرخ ، لبها سطبر و بينى بزرگ و هر يكى را قلابى در دست . چون رسيدند قلابها در كشتى ايشان درانداختند و كشتى را به خود كشيدند . بهروز از آن قوم بغايت بترسيد كه مثل ايشان هرگز
هامش
( 1 ) - بجاى اين سه نقطه در متن كلمهايست كه ميتوان آن را « كروز » خواند و چون مورد تأمل است در ذيل صفحه آورده شد .