به روز عيار گفت : مرد غريب و بىنوايم « 1 » گرد عالم آرزو دارم كه بگردم . اكنون مراد دارم كه پاىتخت كورنگ را ببينم . شما كرمى كنيد مرا بدانجا برسانيد و كرايهء كشتى آنچه باشد بدهم . ايشان گفتند كه بجزيرهء دستگرد چه كار دارى كه در آن جزيره غوغاست و كورنگ را كشتهاند . به روز عيار گفت كه كورنگ را كه كشته است ؟ ملاحان و صيادان گفتند كه دو جوان غريب در بند بودهاند ، كه از يمن به خون هورنگ آورده بودند ، مگر زندانبان با ايشان يكى شده و ايشانرا از بند بگشوده و اسب و سلاح بديشان داد .
ايشان چون سوار شدند كورنگ را كشتند و جزيرهء فور كه گنجخانهء كورنگ بود ، فرو گرفتند و آن مال و گنج را بمردمان دعوت كردند « 2 » ، سى هزار زنگى بريشان گرد شدند . مگر زردهء جادو خبردار شده است و بريشان تاختن آورده است ، و از آن دو جوان شجاع يكى را گرفته و بجزيرهء خرميه برده است و لشكرى از جزيرهء لوطيه ، قطران زنگى با ده هزار مرد زنگى بجنگ ايشان رفتند ، جملگى هلاك شدند ، چنانك يكى از آن قوم زنده نماندند اكنون بدينجهت غوغا و فتنه در آن بلادست ؛ تو مرد غريب ، ميروى و خود را در ورطهء بلا مىاندازى ، مبادا كه زردهء جادو از قتل قطران آگاه شود و بر آن جزيره غضب كند از آن قوم يكى را زنده نمانند كه او جادوى عجب است . بهروز گفت : شما را بدين سخن چه كارست ؟
اگر مرا بدان جزيره كه پاىتخت كورنگست برسانيد هرچه حكم كنيد بدهم . ايشان گفتند كه ما را بدان جزيره هيچ كارى نيست . بهروز گفت كه جزيرهء شما را نام چيست ؟ گفتند كه جزيرهء ما را نا [ م ] عنبريه است . اين هم بكورنگ تعلق دارد . بهروز گفت : مرا بدان جزيرهء خود بريد . گفتند خوش باشد ! اين كار توانيم كردن اما چند روزى اينجا صبر بايد كردن تا ما كشتى را پر از ماهى كنيم . بهروز گفت :
روا باشد .
هامش
( 1 ) - در اصل : بىنوام .
( 2 ) - اين عبارت مغشوش به نظر ميآيد و قبلا ، دربارهء همين مطلب چنين نوشته شده است : . . . و آن مال را در تحت تصرف خود درآوردند و خلق را بدان مال دعوت كردند .