يك دشمن بزرگ قطران بود ، حق تعالى او را بلطف عميم خود دفع كرد و اميدواريم كه زردهء جادو را نيز خداى تعالى دفع گرداند .
اما از آن جانب فيروز شاه را زردهء جادو در بند كشيد و ايمن شد و گفت قطران كار خود را تمام كند و هرچند روز يك نوبت اندك طعامى بفيروز شاه ميداد .
فيروز شاه در بند جادو مانده بود و با خود ميگفت كه اين چه بلاهاست كه هر روز بر من مىآيد ؟ آيا يك نوبت ديگر جمال با كمال شاه خوبان عين الحيات را خواهم ديدن يا درين بند و بلاى جادو خواهم ماندن ؟ بيشتر اميدش از جانب فرخزاد بود .
ميگفت باشد كه او در كار من تدبيرى تواند كردن و مرا از بند اين جادوى ملعونهء نابكار خلاصى دهد . اين با خود ميگفت و دل در كرم حق تعالى بسته بود .
اما مؤلف اين اخبار و مقرر اين اسرار شيخ محمد بن شيخ على بن شيخ طاهرى روايت مىكند كه در آن روزى كه به روز عيار و سياوش نقاش از ملك تعز بيرون رفتند ، سياوش رو بايران نهاده بود و ميرفت تا كى رسد . اما بهروز عيار رو بملك زنگبار نهاده و ميرفت . شب و روز در راه بود و نشان مىپرسيد و ميرفت ، تا بعد از چند روز بر كنار دريا رسيد . با خود گفت بىكشتى درين دريا نتوان رفتن و به هيچ نوع كشتى پيدا نيست . گذار من ازين دريا چگونه خواهد بودن ؟ لب لب دريا ميگرديد تا بعد از چهار روز بر لب دريا رودخانهيى ديد كه آبش در دريا ميرفت . بهروز گفت مرا فتح ازين خواهد بودن . سه روز بر كنار دريا بنشست .
بعد از سه روز كشتى رسيد از آن صيادان ، كه ماهى از دريا بعزم آب شيرين بيرون مىآمدند و آب شيرين ميخوردند ، صيادان راه آب را دام مىنهادند و ماهى صيد مىكردند و در جزيرهء خود ميبردند و قوت روزگار خود مىكردند .
چون كشتى در رودخانه آمد بهروز عيار خود را برسم درويشان برآورده بود ، و از كنار دريا مرحبايى ميكرد و آن صيادان چهار كس بودند بر كنار دريا نگاه كردند ، كودكى را ديدند ايستاده . گفتند چه كسى و درين مقام چه كار دارى ؟
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 215
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢١٥