بديد بفراست دريافت كه اين قطرانست كه در آن لشكر بقد و بالا و گرز و كوپال او كسى ديگر نبود . فرخزاد گفت جهدى مىبايد كردن ، باشد كه اين سگ را از پاى در آرم . اين بگفت و برابر قطران آمد و نعره برو زد و دشنام داد . هرچند كه قطران زبان او نمىدانست اما اين قدر دانست كه از آن دو جوان غريب كه كورنگ را كشتهاند يكى اينست ؛ حمله بر فرخزاد كرد . فرخزاد حملهء او را به آسانى رد كرد .
فرخزاد نيز برو حمله آورد و او سپر در سر كشيد .
فرخزاد توكل بر خداى تعالى كرد و نصرت از خداى تعالى درخواست كرد و گفت : خداوندا ، پادشاها ، پروردگارا ! اين كافر را بر دست من هلاك گردان . اين بگفت و نصرت از كردگار خواست و بر قبهء سپرش زد چنانك سپر در دست او به دو نيم شد و سر يلمان تيغ بر دوش قطران آمد و در همديگر بشكافت و يك دست قطران همچون درخت چنارى در خاك انداخت . آه از جان شوم لعين برآمد و عنان مركب باز گردانيد ، ميخواست كه جان از ميدان فرخزاد بدر برد ، فرخزاد گفت : اى سياه مدبر خاكسار ! جان از دستم كجا برى ؟ اين بگفت و مركب درو جهانيد و تيغ جان ستان بر پس قفايش زد و سرش از تن به خاك افگند . لشكر قطران چون قطران را كشته ديدند رو بهزيمت نهادند و خود را بر كنار دريا انداختند ، ناگاه خبردار شدند كه صعلوك قفاى ايشانرا گرفته است و كشتيها غرق كرده ، فرياد از نهاد ايشان برآمد و اميد از جان و از جوانى قطع كردند و فرو ماندند . صعلوك با پنج هزار سوار رسيدند و بر ايشان حمله كردند و از آن قوم بعضى را بكشتند و بعضى را بگرفتند و بعضى خود را در آب انداختند .
راوى داستان چنين روايت مىكند كه از آن ده هزار مرد يكى جان بدر نبردند و مال و نعمت ايشانرا بگرفتند و به پيروزى و نصرت باز گرديدند . چون از كار آن لشكر بپرداختند گفتند اكنون ما را به تدبير كار شاهزاده فيروز شاه مشغول مىبايد شد تا آن جوان غريب از بند آن جادوى ملعونه خلاص گردد . صعلوك گفت ما را
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 214
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢١٤