چيزى نديده بود اما چارهيى نبود و محل بازگشتن نبود . بضرورت دست بقبضهء تيغ كرد و مركب درو جهانيد ، دست و تيغ برآورد تا برو زند كه زردهء جادو به زير لب چيزى برو خواند و برو دميد . مركب فيروز شاه با فيروز شاه در خاك غلطيدند .
زردهء جادو دست دراز كرد و فيروز شاه را از خاك برداشت و در پيش خم گرفت ، خم از جاى خود برداشت و روى هوا گرفت و ناپديد شد .
فرخزاد با آن سپاه بديدند كه آن پيرزن چه كرد . چون آن بديدند فغان برآوردند . فرخزاد آه از جان برآورد و خود را در خاك انداخت و زارزار بگريست .
صعلوك پيش آمد و گفت : اى پهلوان ! اين گريه و زارى سودى ندارد برخيز تا بچارهء شاهزاده مشغول شويم . فرخزاد برخاست و در خيمه شد . فرخزاد گفت : اكنون چون كنيم و چه چاره سازيم ؟ صعلوك گفت كه شاهزاده را زردهء جادو برده است و اين زردهء جادو ساحريست كه در عالم مثل ندارد . فرخزاد گفت كه وطن اين ملعونه بكجاست ؟ صعلوك گفت كه وطن اين ملعونه در جزيرهء خرميه مىباشد ، ازينجا تا آنجا پنجاه هنگام راهست و هيچكس را زهره و ياراى آن نباشد از آدمى و ديو و پرى كه گرد آن جزيره بگردد . فرخزاد گفت : پس چارهء اين كار چون خواهد بودن ؟
شاهزاده را چون بگداريم ؟ صعلوك گفت : شاهزاده را از دست او كه مىتواند بيرون آوردن ؟ فرخزاد گفت كه من جان خود را فداى شاهزاده كنم ، به غير از من كه برود و كه تواند ؟ كه در همه احوال يار او من بودهام .
ايشان درين سخن بودند كه شخصى درآمد و در گوش صعلوك سخنى گفت .
صعلوك بهم برآمد و رنگش متغير شد . فرخزاد گفت كه اين شخص چه گفت و تو چرا ملول شدى ؟ صعلوك [ گفت ] چند كس از بزرگان زنگبار باهم اتفاق كردهاند و قصد ما دارند ، از آن سبب كه فيروز شاه را بردهاند ، ايشان ميگويند كه ما را ترسى كه بود از فيروز شاه بود كه مرد پهلوان و شجاع بود اكنون چون او را بردند ما را متابعت كه مىبايد كردن ؟ بدين سبب سر آن دارند كه مخالفت كنند . فرخزاد
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 211
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢١١