اما از آن جانب راويان اخبار چنين روايت ميكنند كه چون فيروز شاه و فرخزاد با صعلوك زندانبان و آن چهار سر امير زنگى كارسازى لشكر كردند ، و بر كنار دريا فرود آمدند ، و بكارسازى كشتى بودند ، در وقت نيمروز فيروز شاه و فرخزاد در عيش بودند ، با سلاح تمام نشسته . در آن ايام ايشان هرگز بىسلاح نبودند از آن كه هنوز از زنگيان ايمن نبودند ؛ شاهزاده در عيش و عشرت كه از يك ناگاه گردى و غبارى و تاريكيى در هوا پديد آمد ، بادى سخت جستن گرفت ، عالم سياه و تاريك شد . زنگيان عجب ماندند ، در ميان اين گرد و غبار در روى آسمان يك پاره ابر سياه پيدا شد و از ميان آن ابر خمى بزرگ در روى هوا مىآمد و روى به زير كرده بود . زنگيان چون آن بديدند بشناختند ، از آن سبب كه ديگر ديده بودند كه پيش كورنگ ديگر آمده بود .
صعلوك چون ازين حال خبردار شد در اندرون خيمه دويد و خدمت كرد و گفت : اى خداوند ! زردهء جادو آمده است به خون هورنگ و كورنگ ، تدبير او چون خواهيم كردن ؟ فيروز شاه هرگز جادو نديده بود و نشنيده . گفت : جادو چه مىباشد ؟
صعلوك گفت : اى شاهزاده بيا بيرون تا ببينى . فيروز شاه همچنان غرق سلاح از خيمه بيرون آمد ، مركبش را بر در خيمه بسته بودند ، بر نشست و رو بزردهء جادو كرد .
خمى ديد بزرگ ، و پيرزنى را ديد بغايت بدشكل و چشمهاى ازرق ، و رنگ روى زرد چون زعفران ، و موى سفيد چون كافور ، رويى كرنج از پيرى ، و دو دندان مانند دندان گراز ، و دهان چون مبرز تمغاجيان كه بوى گندش عالم گرفته ، ناخنها دراز گشته ، و از عمر نامباركش سيصد سال گدشته ، هرگز يك نوبت آب بر اعضاى نامباركش نرسيده . بدين صفات نامحمود آراسته ، سر نامبارك خود را نيمى از ميان خم بيرون كرده ، بيك دست شيشهيى گرفته و دودى از آن شيشه بيرون مىآمد ، عالم را سياه و تاريك كرده بود .
فيروز شاه چون او را بدان صفت بديد بغايت بترسيد كه هرگز بدان شكل
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 210
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢١٠