خلاص شده ، و كورنگ زنگى را كشته و جزيرهء فور و دستگرد و عنبريه را گرفته و اكنون هوس آن دارند كه بجزيرهء لوطيه بيايند با لشكر بسيار و جرار ، ايشان در كار راستى بودند كه من بيرون آمدم تا از آن حال شما را خبردار گردانم .
چون شاه قطران ازين سخن واقف شد گفت : تدبير من آنست كه شخصى را بفرستم بجزيرهء خرميه پيش زردهء جادو و اين احوال را با او مشورت كنم تا او درين باب چه مصلحت بيند . اين بگفت و در حال يكى را از خاصان خود بفرستاد ، گفت مىبايد كه هم اكنون در كشتى نشينى و عزم جزيرهء خرميه كنى و سلام مرا بزردهء جادو برسانى و آنچه گفتهام با او بگويى و هرچه بگويد خبر به يارى . در حال آن شخص عزم جزيرهء خرميه كرد . بعد از چند روزى بدان جزيره رسيد ، از كشتى بدر آمد و بيامد تا قصر زردهء جادو .
مؤلف داستان چنين روايت مىكند كه اين زردهء جادو ساحرى بود كه تمام آن جزاير ازو در خوف بودند و مال به دو ميدادند و او در آن جزيرهء خرميه بسر ميبرد و بر در قصر دكانچهيى زده بود و يك درخت عظيم در پاى صفه بود و زردهء جادو بر آن صفه قرار گرفته . زنگى درآمد و خدمت كرد . زردهء جادو نعره بر آن زنگى زد كه هى ! چه كسى و بچه زهره درين جا آمدهاى ! كه زهرهء شير و نهنگ و اژدرها نيست كه ازينجا بگذرد ، زودتر بگو و گرنه ناچيز شدى !
زنگى رو به زمين نهاد و دعا و ثناى زردهء جادو بگفت و گفت اين بنده را بندهء كمينهء شما و فرزند شما ، شاه قطران امير جزيرهء لوطيه به خدمت فرستاده است .
اگر اجازت شاه جادو آن باشد ، پيغامى چند داده است ، عرضه دارم . زردهء جادو گفت كه بگوى . گفت : اى خداوند ، بدان و آگاه باش كه هورنگ پسر كورنگ پادشاه جزيرهء فور و دستگرد رفته بود بيمن بطلب دختر شاه سرور يمنى ؛ آنجا بدست جوانى غريب كشته شد ، كورنگ لشكر كشيد و بيمن رفت [ بجنگ ] شاه يمن ، مال پنج سالهء يمن با آن دو جوان خونى بسته بياورد و در جزيرهء فور بدست صعلوك
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 208
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٠٨