تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 209

مساهمون:

ص٢٠٩
زندان‌بان آن دو جوان را سپرد . مدتى آنجا در بند بودند . شبى كورنگ خوابى بديد ، معلم حكم بر كشتن ايشان كرد ، كورنگ عزم كشتن ايشان كرد و بجزيرهء فور رفت ، مگر صعلوك زندان‌بان با ايشان يكى شد و ايشانرا از بند خلاص داد و سلاح و مركب به جهت ايشان بياورد تا در پوشيدند و پيش باز رفتند . كورنگ با اندك مردمى رفته بود ، آن دو جوان غريب كورنگ را بكشتند و آن خلق را بعضى بقتل آوردند و آن مال را در تحت تصرف خود درآوردند و خلق را بدان مال دعوت كردند . زنگيان بطمع مال با ايشان يكى شدند ، چهار سر امير با سى هزار مرد زنگى اكنون جمع شده‌اند و اين فيروز شاه دعوى مىكند كه من پسر داراب بن بهمنم و بدان نيز راضى نيستند ، عزم جزيرهء لوطيه دارند و دختر كورنگ را شنگوله ، كه من چند نوبت از كورنگ خواستم به من نداد ، اكنون ايشان بصعلوك زندان‌بان داده‌اند و پادشاهى آن ولايت به دو ارزانى داشته‌اند . من ميخواستم لشكرى بكشم و بدان جزيره بروم و خون هورنگ و كورنگ طلب دارم ، بىمشورت آن مخدوم نتوانستم كه پادشاه و بزرگ ما تويى و بىدستورى تو هيچ كار نتوانيم كردن . بدين سبب به خدمت فرستادم تا آن خداوند چه جواب فرمايد . ما را بدان جزيره رفتن اجازت هست يا نه و اگر من نروم ايشان خود بر سر من مىآيند ، تا ترا معلوم باشد . زردهء جادو چون اين خبرها را استماع كرد در غضب رفت و گفت : يعنى كار اهل زنگبار بمرتبه‌يى رسيده است كه بر فرزند من اين همه بيداد رود ! برو و شاه قطران را بگوى كه از جاى خود چندان حركت مكن كه من بجزيرهء دست‌گرد روم و آن جوان كه اين همه كارها كرده است او را سزا و جزا بواجب بدهم ، آنگاه تو با لشكر خود برو و آن جزيره را بگير كه به تو بخشيدم . آن زنگى زمين خدمت ببوسيد و از آنجا باز گرديد ، چون بجزيرهء لوطيه رسيد آنچه شنيده بود با قطران ادا كرد . قطران شاد شد و بكارسازى سپاه مشغول شد .