هست عرضه دارم . شاهزاده فيروز شاه گفت بگوى تا بدانم . صعلوك گفت : درين حوالى جزيرهيى هست لوطيه نام ، و در آن جزيره خلقى بىحد است و پادشاهيست در آن جزيره قطران نام . زنگيى است بغايت با هيبت و سهم ، و مردى شجاع است و با كورنگ زنگى خويشى دارد . اما با يكديگر دشمنى داشتند و بكرات قصد كورنگ مىكرد تا جزيرهء فور را بگيرد ، ميسرش نشد . اكنون چون شاهزاده ازينجا خواهد رفتن ، خبر بقطران برسد ، و قصد من خواهد كردن ، و من بنده حريف او نخواهم بودن ، مملكت از دستم بستاند ، بلك هلاكم كند . مرا درين جزيره بودن هيچ مصلحت نيست . فيروز شاه گفت پس مصلحت چيست ؟ صعلوك گفت : چون شاهزاده بنده را از خاك برداشت و سرافراز كرد ، اين يك كار ديگر بكند . لشكر بردارد و برود ، جزيرهء لوطيه را بگيرد و شر قطران را دفع كند تا بنده ايمن شوم و از سر فراغت توانم درين جزيره بودن و اگرنه از قدم شاهزاده جدا نمىشوم ، هر جا كه شاه ميرود در قدم اويم و سرى كه دارم در ركاب شاه فدا ميكنم . فيروز شاه با فرخزاد گفت كه تو چه مصلحت مىبينى ؟ فرخزاد گفت : اى خداوند ! صعلوك از براى ما جانبازيها كرده است و حقها بر ما دارد ، وظيفه آنست كه او را بمراد برسانى بعد از آن بمهمات خود قيام نمايى . فيروز شاه گفت : ازينجا تا جزيرهء لوطيه چه مقدار باشد ؟ صعلوك گفت :
اگر باد مراد باشد به بيست هنگام توان رفتن . فيروز شاه گفت : كار راستى كنيد كه اول عزم جزيرهء لوطيه داريم . صعلوك بيرون آمد و به كار راستى جزيرهء لوطيه مشغول شدند . خبر در جزيره افتاد كه شاه عزم لوطيه دارد .
اهل اين جزيره چون اين سخن بشنيدند شادمان شدند و كار راستى كردند و اين خبر فاش شد و در آن چند روز جاسوس قطران شاه درين جزيره بود ، چون برين خبر واقف شد ، در حال رو بجزيرهء لوطيه نهاد ، بعد از چند روز رسيد و اين خبر با شاه قطران زنگى برسانيد كه فيروز شاه پسر ملك داراب بن بهمن ، شاهزادهء ايران زمين ، در بند كورنگ بود ، از بند خلاص يافته ، به مدد صعلوك زنگى از بند
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 207
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٠٧