و اين تخت نيز از آن تست اما اول ضبط مملكت بايد كردن و رعيت را تسلى بايد كردن تا ايمن شوند ، و آنگاه بعيش مشغول شدن ، حاليا وقت عيش نيست . اكنون برو و امراى زنگبار را دعوت كن ، و از لشكريان هركه را مىشناسى دعوت كن ، كه ما را بلشكر احتياج است .
صعلوك گفت : بنده باشم . پس شنگول را به كسى سپرد و بيرون آمد و خلق شهر را تسلى كرد تا خلق ايمن شدند . آنگاه خلق را دعوت ميكرد و بمال فراوان اميد ميداد ، تا چهار سر از امراى زنگبار مثل طال « 1 » زنگى و حمدونهء زنگى با سى هزار مرد برو گرد آمدند . در گنج خانه بگشود و زر بىدريغ ميداد و هر روز كارش در ترقى بود و قوىتر ميگشت .
چون تمام از كار لشكر و شهر فارغ شد ، فيروز شاه رو بفرخزاد كرد و گفت : خداوند تعالى ما را از چنان ورطها خلاص گردانيد ، اكنون وقت آنست كه اين تخت را بر صعلوك زندانبان مسلم داريم و اين سپاه سى هزار مرد برداريم و عزم ولايت يمن كنيم و كارى با اهل يمن بسازيم كه عالميان از آن عبرت گيرند .
فرخزاد گفت كه چنين مىبايد كردن . در حال بطلب صعلوك زندان بان رفتند . چون درآمد خدمت كرد . فيروز شاه گفت : امروز آن روزست كه بقول خود وفا نماييم و تخت كورنگ را به تو مسلّم داريم كه ما را عزم يمن است . صعلوك قبول نكرد ، فيروز شاه گفت كه چرا قبول نمىكنى كه من با تو قول چنين كردهام كه چون خداى تعالى مرا از بند خلاص كند من شنگول را به تو ارزانى دارم و پادشاهى فور و دستگرد و تمام جزاير كه بكورنگ تعلق داشته همه به تو دهم ، چرا قبول نمىكنى ؟
صعلوك روى خدمت بر زمين نهاد و گفت : آنچه خداوند فرمود عين شفقتست و غايت بندهپرورى . اما اى شاه ! اين بنده را سخنى هست اگر اجازت
هامش
( 1 ) - در اصل : طبل