ميكرد . چون اين خبر در ولايت زنگبار افتاد كه جوانى غريب آمده است و كورنگ را كشته است و گنج و مال كورنگ را در گشاده است و چون ريگ بيابان بر لشكريان قسمت مىكند ، مردمان بر طمع مال و زر رو به دو نهادند . باندك روزگارى در جزيرهء فور ده هزار زنگى جمع آمدند و كشتيها راست كردند و رو بجزيرهء « دست گرد » نهادند كه تختگاه كورنگ بود .
در كشتيها نشستند و بجزيرهء دست گرد آمدند . شهر بهم برآمد . فيروز شاه و فرخزاد در شهر درآمدند . مردم شهر دست برآوردند . فيروز شاه و فرخزاد دست به تيغ كردند و رو در آن قوم نهادند . صعلوك در شهر راند و نعره بر آن قوم زد كه اى اهل زنگبار دست مجنبانيد كه شما و صد چون شما حريف اين دو جوان نخواهيد بودن .
شاهزاده فيروز شاه همچنان جنگ كنان تا در ايوان كورنگ برآمد و قرار گرفت و فرخزاد مسلح چون رستمدستان گرز در دست برابر شاهزاده بايستاد و بعد از يك زمان صعلوك درآمد ، دست دخترى سياه گرفته ، چون عفريتى . فيروز شاه پرسيد كه اى صعلوك اين كيست كه آوردهاى ؟ گفت : اى خداوند ! اين شنگوله است ، دختر ملك كورنگ ، شاهزادهء زنگبارست . اينست كه اكنون پنج سال شد كه در عشق او صبر و آرام و قرار ندارم . صعلوك دريافت كه فيروز شاه را در نظر نيامد . گفت :
اى شاهزاده ، « بيا بر چشم من بنشين تماشا كن جمالش را » اى شاهزاده از منظر چشم مجنون بايد نظارهء جمال ليلى كردن . « محبوب منست آنكه بنزديك تو زشتست . » و ديگر آنكه حكما گفتهاند شعر :
عشق اگر زيبا بود معشوقه گو زيبا مباش * عشق را با صورت زيبا و نازيبا چه كار
فيروز شاه بخنديد و گفت : صعلوك راست ميگويد ، گفت او را به تو بخشيدم