فيروز شاه و فرخزاد و صعلوك زندانبان و طال « 1 » زنگى و چند كس كه در آن جزيره بودند اتفاق كردند .
اما از آن طرف مؤلف اخبار گويد ، و در پيش جوانان و عاقلان حكايت كند كه از آن قوم كه با كورنگ آمده بودند ، چندى كه جسته بودند بجزيره دست گرد آمدند كه پاىتخت كورنگ بود . چهل هزار زنگى كه از اطراف جزاير گرد آمده بودند و منتظر آنكه كورنگ از جزيرهء فور بيايد ، از قتل ، زندانيان باز رهد ، و عزم مملكت يمن كند ؛ ناگاه خبر رسيد كه بنديان از بند خلاص شدهاند و كورنگ را كشتهاند و جزيره را گرفتهاند ؟ چهل سر از امراى زنگى چون اين خبر شنيدند بيكبار نعره زدند و لشكر چهل هزار زنگى نابكار در كشتيها نشستند و رو بجزيرهء فور كردند . فيروز شاه و فرخزاد بر كنار دريا بعيش مشغول بودند و آن مالها را مجموع در قبض خود آورده بودند ، با صعلوك زندانبان و طال زنگى « 2 » بيعت كرده بودند و ديدهبان بر كنار دريا نشانده و منتظر تا فلك دگر باره چه لعبت بازى كند ، شعر :
در انديشه كه لعبت باز گردون * چه لعبت آورد از پرده بيرون
سه روز بر اين قصه برآمد ، كشتيهاى زنگيان رسيدند ، فيروز شاه را خبر كردند . شاهزاده سوار شد با فرخزاد و بر كنار دريا آمدند . آن زنگيان كه در جزيرهء فور بودند بر كنار دريا آمدند و نعره زدند بر آن قوم ، كه اى امراى زنگبار ، معلوم دانيد كه اين جوان جوان دولتمندست و پسر ملك دارابست ، شاهزادهء ايرانست ، و هر كرا طمع مالست بايد با ما يكى شود و در بيعت ما درآيد ، مال و گنج دريغ نيست و هركه سر در فرمان نيارد سر و جان و مال او در عين خطر خواهد بودن .
از آن قوم بعضى بيعت كردند و بعضى جنگ كردند و هيچ كارى پيش نبردند . اما هر روز جزيرهء فور غلبهتر ميشد .
راوى گويد شاهزاده فيروز شاه در گنج و خزينه گشاده بود و بر لشكر قسمت
هامش
( 1 ) - در اصل : و طبل
( 2 ) - در اصل : طبل