تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 203

مساهمون:

ص٢٠٣
داد . اكنون نوبت قتل تست كه منم شاه‌زادهء ايران ، فيروز شاه نوجوان . اين بگفت و مركب در كورنگ جهانيد . هرچند كه كورنگ مبارز تمام بود اما هيچ سلاحى با خود نداشت ، چون ضرب تيغ ديد بناچار دست و ساعد خود را سپر آن تيغ كرد . فيروز شاه نام خداى تعالى بر زبان آورد و بضرب تمام فرو كوفت ، چنانك دست و ساعد كورنگ جدا كرد و بر كلهء سرش آمد تا ميان دو ابروش بشكافت . آه از جان كورنگ برآمد و خون چو سيلاب روان شد و از پشت مركب در افتاد . غوغا برآمد . فرخ‌زاد بطال « 1 » زنگى رسيد ، نعره بر طال « 2 » زنگى زد كه اى نابكار ! جان از چنگال ما كجا برى ؟ طال زنگى سپرى با خود داشت ، در سر كشيد . فرخ‌زاد بزد بر قبهء سپرش كه از هم بشكافت . سر بدزديد ، بريال مركب آمد . سر مركب بر خاك افتاد . خواست كه برخيزد ، فرخ‌زاد خيز كرد و بر سينه‌اش بنشست و هر دو دستش را ببست و سوار شد . فغان از جان زنگيان برآمد . حمله بر فيروز شاه كردند . فيروز شاه و فرخ‌زاد تا كسى تايى نانى بخورد پنجاه زنگى را بينداختند . صعلوك از بام زندان چون چنان ديد خرم و شادمان فرود آمد و نعره زد . به زبان زنگبارى گفت كه اى مردمان ! زينهار خواهيد ! و اگرنه جمله بقتل خواهيد آمدن . نشنيدند ، بعضى بقتل آمدند ، و بعضى خود را در كشتى انداختند و بعضى زينهار خواستند . طال « 2 » زنگى كه امير جزيره بود ، زينهار خواست . صعلوك او را سوگند داد برسم و آيينى كه ايشانرا بود ، او را بگشودند . هركه مىآمد صعلوك او را سوگند ميداد و خلعت ميداد . خزينه‌يى در آن جزيره بود كه حد و حصر نداشت ، از چند پادشاه مانده بود . و به مرور « 3 » روزگار در آن جزيره گرد آمده بود كه جزيره محكم بود و از هيچ طرف راه نداشت به غير از يك طرف و آن نيز راه تنگ بود كه به غير از يك كشتى نمىتوانست كه آمد شدن كردن . اگر بر كنار دريا دو كس باستادى صد هزار كس را جواب دادى .
هامش
( 1 ) - در اصل : بطبل ( 2 ) - ايضا در اصل : طبل ( 3 ) - در اصل : به امور