از بند خلاص شويم ، سلاح در بر كنيم و بر پشت مركبان سوار شويم ، ملك كورنگ زنگى را بكشيم و مملكت زنگبار را بتمامى بگيريم و به تو دهيم و شنگوله را در كنار تو كنيم و ما غريبان بسلامت برويم . صعلوك گفت : شما به دو كس اين همه كار چون بكنيد ؟ فيروز شاه گفت : اى صعلوك ! تو مبارزت ما را كجا ديدهاى ؟ من آنكسم كه پيروز زنگى و ميسرهء زنگى را كشتم ، و من آنكسم كه هورنگ پسر كورنگ كه با هزار سوار آمده بود او را نيز كشتم و سپاهش را شكستم ، من پسر ملك دارابم ، اين جوان كه به جهت من گرفتارست ، نوادهء رستم زالست . از تو گشودن و از ما هنر نمودن !
بتوفيق خداى عزّ و جلّ ، خداى تعالى در دل صعلوك انداخت كه اين كار بكند و ايشانرا از بند خلاص كند . و گفت : اى شير مردان ! من نيز از عشق بجان رسيدهام اگر اين كار كرديد دولت من باشد و اگر نتوانيد هم شما به هلاكت آمديد و هم من .
مرا خود مجال نخواهند دادن و اگر خداى تعالى بشما فرصت دهد و كورنگ را بكشيد از آن ميترسم كه شنگوله را ببينيد ، درو طمع كنيد و به من ندهيد . فيروز شاه گفت چه جاى اين سخنست ؟ اگر تو اين لطف در حق ما بكنى و ما را از بند خلاص كنى ، ما را از كشتن خلاص كرده باشى ، ما هرگز حق ترا فراموش نكنيم ، تا زنده باشيم حقشناس تو باشيم . صعلوك گفت : من شما را از بند بدر مىآرم ، يقين بدانيد كه اول ترك سر خود ميكنم و آنگه اين كار خواهم كردن ، پس دست برماليد و فيروز شاه را و فرخزاد را هر دو از بند بيرون آورد .
چون ايشان هر دو از بند خلاص شدند اول سر به سجده نهادند و شكر خداى تعالى بجاى آوردند كه در چنان جاى چنان كسى را بريشان مهربان كرد كه ايشان را از بند خلاص كرد . اين همه اثر رحمت خداى تعالى است كه هرچه خواست كرد و هرچه خواهد كند ! گفتند اكنون ما را دستى سلاح بايد كه در پوشيم و مركبى كه سوار شويم . صعلوك گفت : جمله هست ، در ميان جزيره رويم كه خلق جزيره از خرد
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 201
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٠١