تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 200

مساهمون:

ص٢٠٠
و بهاىهاى بگريست . فيروز شاه را با فرخ‌زاد عجب آمد كه اين سياه زنگى را چه شد كه اين همه مىگريد ؟ فيروز شاه گفت : اى صعلوك اگر ما زارى ميكنيم و مىگرييم از آن جهت است كه غريب و بىكسيم و رايگان و بىمراد بقتل مىآييم ، بارى تو چرا مىگريى كه ترا هيچ دردى و غمى نيست ، بىسببى تو چرا مىگريى ؟ صعلوك گفت : بگويم تا بدانيد كه چرا ميگريم . بدانيد كه ملك كورنگ دخترى دارد شنگوله نام ، اكنون هفت سال باشد كه روزى با پدرش بجزيره آمده بود ، من او را ديدم و به روى عاشق شدم . اكنون مدت هفت سالست كه من بر شنگوله دختر ملك كورنگ عاشقم ، شب و روز بىقرار و بىآرامم ، نه طاقت تحملى دارم و نه اميد و صلى هست . در كار خود درمانده شده‌ام و اين راز را با هيچكس نمىتوانم گفتن . اكنون كه شما راز خود گفتيد كه هر بلايى كه كشيديد و ميكشيد نتيجهء عشق است ، مرا نيز عشق خود به ياد آمد ، اين گريه و زارى من از آن سبب است . فيروز شاه گفت : عاشق كسى را توان گفتن كه از براى وصل محبوب سرباز و جان باز باشد ، مثل من كه به جهت عشق عين الحيات چند نوبت مرا و برادرم را بر سر پا نشاندند كه تا بكشند ، خداى تعالى بقدرت ما را خلاص كرد ، اين زمان نيز اميد بفضل خداى تعالى داريم كه اين نوبت ديگر نيز بقدرت ما را خلاص كند كه او قادر اشياست . صعلوك گفت كه مرا هيچ اميد وصل شنگوله نيست اگر مرا اميدى بودى من نيز جان بازى و سربازى ميكردم . شاه‌زاده فيروز شاه گفت كه اى صعلوك اگر راست ميگويى كه شنگوله را دوست ميدارى يك كار بكن كه بدان يك كار كه كرده باشى پادشاه زنگبار شوى ، تخت و گنج ملك كورنگ به تو رسد و هم شنگوله را در كنار گيرى و ما غريبان از دولت تو خلاص شويم . صعلوك خرم شد و گفت : آن كار كدامست كه اگر آن كار بكنم پادشاه شوم و شنگوله را در كنار بگيرم ؟ بگوييد كه بجان فرمان برم . فيروز شاه گفت : آن كار آنست كه ما را از بند بيرون آرى و از بهر ما دستى سلاح و مركبى به يارى كه ما چون