و فرخزاد خو گرفته بود ، دايم با ايشان صفايى داشت . چون اين سخن را بشنيد دريغش آمد ، پس گريان گريان بر در زندان آمد . در فيروز شاه و فرخزاد نگاه ميكرد و دريغ مىخورد و انگشت بدندان مىگزيد و ميگريست . فرخزاد گفت : اى شاهزاده ! صعلوك را نميدانم چه رسيده است كه در ما نگاه مىكند و مىگريد . يك بار سؤال كن كه قصه چيست ؟ فيروز شاه گفت : اى صعلوك ترا چه رسيده است كه گريانى ؟ ما مىبايد كه بر حال خود بگرييم . هربار كه پيش ما مىآمدى شادان و خندان مىآمدى و مزاح مىكردى و خاطر ما را شادمان مىكردى ، امروز ترا چه شده است كه گريانى ؟ اگر از بهر ما خبرى شنيدهاى بگو تا بدانيم كه حال ما چيست !
صعلوك گفت : بلى از بهر شما سخنى شنيدهام كه دل من از براى شما خون شده است . ملك كورنگ خوابى چنين ديده است ، معلّم حكم بر قتل شما كرده است ، اكنون ملك بجزيره از بهر قتل شما مىآيد . مرا بر جوانى شما دريغ مىآيد كه بزارى زار بقتل خواهيد آمدن . چون فيروز شاه و فرخزاد خبر قتل خود شنيدند فغان از جان ايشان برآمد ، هر دو بتضرع و زارى درآمدند . فيروز شاه گفت : اى دريغا كه بمراد نرسيديم و بىمراد بقتل آمديم ! پدر و مادر را بفراق خود سوزانيديم ! بنوعى ميگريستند كه سنگ را بريشان رحم مىآمد . صعلوك گفت : اى جوانمردان با من راست بگوييد كه شما چه كسانيد كه شما شكل غلامان نداريد . فيروز شاه گفت : چون بقتل خواهيم آمدن راستى را بگوييم ، البته كسى در عقب ما خواهد آمدن ، بارى بدانند كه حال ما چه شد . رو بصعلوك كرد و گفت : اى صعلوك ! بدان كه من شهزادهء ايرانم ، پسر ملك دارابم . صعلوك گفت : پسر ملك داراب در دست زنگيان چه مىكند ؟
فيروز شاه گفت : سبب عشق [ است ] ! پس زبان برگشود و از عشقبازى او با عين الحيات و آنچه بر سر او گدشته بود همه را تقرير كرد و گفت كه هر بلايى كه بر سرم آمد سبب عشق بود ، و عاقبت بمراد نرسيدم و بىمراد بقتل آمدم . صعلوك زندانبان چون نام عشق بشنيد خود را در خاك انداخت ، تضرع و زارى برآورد
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 199
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٩٩