تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨
و سر در شكم من كردند و دل و جگرم را ميخوردند . من از ترس اين خواب بيدار شدم ، اكنون تعبير اين خواب را بگوى . آن معلم گفت كه تعبير اين خواب آنست كه ترا دو دشمن عظيم در بند و قيد باشند ، از قيد تو بجهند ، و ترا ازيشان ملالت رسد . كورنگ گفت كه من هيچ دشمن در بند ندارم به غير ازين دو كودك كه ميگويند كه ما پسر ترا نكشته‌ايم ، ايشانرا در بند دارم و بس . نمىخواستم كه ايشانرا بكشم كه پسر مرا ايشان نكشته‌اند . اما اكنون چون چنين خوابى ديدم البته ايشانرا بخواهم كشتن . و چند روزى در جزيرهء فور خواهم بودن و عيشى چند خواهم كردن و مالى چند از جزيره خواهم برداشتن ، كه تا بسپاه دهم ، كه عزم يمن دارم . به نيت قتل فيروز شاه و فرخ‌زاد در كشتى درآمد با خاصان لشكرش ، و رو بجزيرهء فور نهاد . پيشتر مرد آمد و خبر آورد كه ملك مىآيد . گويند كه طال زنگى در جزيره بود . سئوال كرد كه موجب آمدن ملك بجزيره چيست ؟ آنكس گفت : موجب آنست كه ملك خوابى ديده است ، كه دو شير بخم كمند داشت ، از ناگاه آن هر دو از بند ملك جسته‌اند و ملك را از پشت مركب فرو كشيده‌اند و شكم ملك را دريده‌اند و سر در شكم ملك نهاده‌اند و دل و جگر ملك مىخورده‌اند . ملك از ترس اين خواب جسته است ، معلّم را طلب كرده است و خواب را به دو گفته ، معلّم گفته كه ترا دو دشمن در بند باشند ، از بند تو بجهند ، ملك را از ايشان ملالت رسد . ملك گفت من هيچ‌كس در بند ندارم ، به غير از اين دو غلام . اكنون بجزيره مىآيد تا اين هر دو كودك را بكشد و چند روزى در جزيره عيش كند و مالى چند از جزيره بردارد و بلشكرى دهد كه باز آرزوى يمن دارد . اكنون مركب بر لب دريا بريد كه چون ملك از كشتى بيرون آيد سوار شود . طال زنگى چون شنيد كه ملك بجزيره مىآيد ، بكارسازى مشغول شد . بعد از آن كورنگ را استقبال كرد . گويند كه صعلوك زندان‌بان اين سخن بشنيد ، بغايت ملول شد كه با فيروز شاه