تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 197

مساهمون:

ص١٩٧

8 رزمهاى فيروز شاه و فرخ‌زاد در زنگبار و جزاير درياى هند

اما مؤلف گويد از داستان و قصهء پر غصهء شاه‌زادهء ايران و فرخ‌زاد نوجوان ، در آن بند و زندان بدست صعلوك زندان‌بان حال ايشان بچه رسيد . راوى خبر چنين روايت كند كه چون از بند فيروز شاه و فرخ‌زاد مدت شش ماه بگدشت ملك زنگبار كورنگ زنگى كارسازى ميكرد كه بيمن رود و خون پسر طلب كند كه فيروز شاه گفته بود كه ما بىگناهيم و ازين خون پسر تو خبر نداريم و ما پسر ترا نكشته‌ايم . كورنگ ميخواست كه باز بيمن رود . تقدير خداى تعالى چنان بود شبى خوابى عظيم تند و تيز بديد ، نعره‌يى زد و از خواب بيدار شد . از ترس آن خواب خوابش نمىبرد تا روز برآمد . بر تخت آمد ، جملهء گردانش بجمع آمدند . گفت : خوابى عظيم آشفته ديدم . معلّم را طلب كنيد تا با وى بگويم ، تا چه تعبير كند . راوى گويد كه ايشانرا معلّمى بود كه در هر كار با او مشورت ميكردند . او را طلب كردند . كورنگ گفت كه امشب چنين خوابى ديدام كه دو شير در خم كمند داشتم ، ايشانرا ميكشيدم ، از ناگاه آن شيران از خم كمند من بجستند و خلاص شدند و در من درآمدند و مرا از پشت مركب بشيب كشيدند و شكم مرا بردريدند