چون بهروز عيار و سياوش عيار شنيدند كه فيروز شاه و فرخزاد را بزنگبار بردند ، اما از حيات و ممات ايشان خبر ندارند ، بهروز عيار گفت : ما دو پياده از بهر اين كار آمدهايم ، چون اين خبر شنيديم ، اگر هر دو باز ميگرديم و اين خبر به ملك داراب ميرسانيم ، تحقيق نمىدانيم ؛ در ايران عزا مىنهند . اگر هر دو بزنگبار ميرويم ، اين خبر بملك داراب دير خواهد رسيدن . پس مصلحت در آنست كه از ما دو عيار يكى باز گرديم ، به ايران رويم ، و يكى بزنگبار رويم ، و از حالها بتمامى معلوم كنيم . سياوش گفت : من مرد زنگبار نيستم ، باز ميگردم و اين خبر بملك داراب ببرم . بهروز عيار گفت من بملك زنگبار بروم و از حال فيروز شاه تحقيق باز دانم و اگرش در بند كرده باشند بتوفيق خداى تعالى از بندش خلاص كنم .
عين الحيات گفت كه از راه دور آمدهايد ، در شهر درآييد ، در فلان موضع مىباشيد تا من لالا صلاح را بر شما بفرستم و خرجى از براى راه [ دهم ] ، آنگاه بسلامت برويد .
ايشان قبول كردند . پس عين الحيات برفت و بياران پيوست و متوجه شهر شد .
اما راوى گويد ازين جانب بهروز عيار و سياوش نقاش در شهر تعز درآمدند .
شهر معمور و آبادان ديدند . سياوش ديگر ديده بود . آنجا كه شاه خوبان فرموده بود ، آنجا نزول كرد . آن شب بسر بردند . روز ديگر لالا صلاح آمد و از براى هريك دويست مثقال طلا آورد و از زبان عين الحيات پرسش كرد و برفت . گويند كه عياران سه روز ديگر در آن شهر بودند . بعد از آن روز چهارم از يكديگر همت طلبيدند و يكديگر را در كنار گرفتند و برفتند . سياوش عيار رو بايران شهر نهاد و بهروز عيار به جانب زنگبار . هر دو بيك روز از شهر بدر رفتند . هريك را داستان گفته شود انشاء اللّه تعالى .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 196
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٩٦