كه گرد از هم بشكافت . از ميان گرد دو پياده پيدا شدند كه در آن روى بيابان تك ميزدند ؛ چون باد صبا در اول روز بر روى گلزار چون وزد ، آن دو پياده مىآمدند . عين الحيات بر سر راه ايشان آمد و عنان مركب را باز كشيد .
بهروز عيار و سياوش نقاش چون عين الحيات را بديدند ، جمالى ديدند كه از وصف بيرون بود . چون آفتاب درفشان و چون ماه تابان ! حيران ماندند . سلام كردند و خدمت نمودند . عين الحيات جواب سلام ايشانرا به خوبى باز داد و گفت :
اى جوانمردان چه كسيد و از كجا مىآييد و بكجا ميرويد ؟ بهروز عيار گفت : اى خداوند ! ما دو گم شده داريم ، از ايران شهرند . يكى شاهزادهء ايرانست و او را فيروز شاه نام است ، يكى پهلوانزادهء ايرانست و او را فرخزاد نام است ؛ و خبر ايشان درين مملكت گفتند . ما دو پياده را در طلب ايشان درين ديار فرستادهاند . چون عين الحيات نام فيروز شاه را بشنيد گريان شد و آب از ديدگان روان كرد و گفت : اى شير مردان ! از حال فيروز شاه و فرخزاد بهتر از من كسى نميداند ، گوش به من داريد تا از حال ايشان آنچه دانم بگويم .
حكايت كردن عين الحيات در پيش بهروز عيار :
عين الحيات آغاز كرد از آمدن فيروز شاه با خواجه الياس بازرگان ، كه من غلام خواجه الياسم ، و رسيدن بفرخزاد و آنچه فيروز شاه كرده بود ، كه قلعهء جميله را چون گرفت ، و با سپاه زنگيان جنگ چون كرد ، و سپاه كشمير را چون بشكست ، پدرم با او چه انعامها كرد ، و حكايت شب گردى ، كه من چون پيش او رفتم ، و شب ديگر او چون پيش من آمد ، و چون گرفتار شد ، و پدرم قصد كشتن ايشان كرد ، و ما چون اين خبر شنيديم از حال و كار بدر رفتيم ، من با دايهام گفتم چه كنيم تا اين جوانان از كشتن خلاص شوند ، و عاقبت چه تدبير كرديم ، پدرم ايشانرا در زندان كرد ، و آمدن سپاه زنگبار ، و شهر حصار كردن ، و تدبير طيفور وزير ، و ايشانرا بزنگيان دادن ، و ايشانرا زنده بزنگبار بردن ؛ ديگر ندانستم كه حال ايشان چه شد .