تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 194

مساهمون:

ص١٩٤
است . يك شب پيش قاهر شاه بودند و از آنجا روانه شدند و شب و روز ميرفتند تا بحدود شهر تعز آمدند . تقدير خداى تعالى چنان بود كه عين الحيات شب و روز در فراق فيروز شاه ميگريست كه هيچ از حال فيروز شاه خبر نداشت كه حال ايشان در دست زنگيان بچه رسيد . تصور ميكرد كه فيروز شاه را مگر كشتند . با دايه گفت اين معنى را . دايه گفت مرا معلوم است كه ايشانرا زنده بردند . عين الحيات گفت البته فيروز شاه و فرخ‌زاد در دست زنگيان بقتل آمده باشد . روزبروز ضعيف‌تر ميشد . هرچند اسماء دايه و شريفه او را تسلى ميكردند او قبول نمىكرد . تا شبى عجب خوابى ديد . روز ديگر حكايت با دايه كرد و گفت : اى دايه امشب بخواب چنين ديدم كه در شكارگاهى بودمى ، دو باز سفيد ديدم كه از اوج فلك فرود آمدند و بر دوش من نشستند . يكى باز رو به ايران كرد و يكى بسوى زنگبار پرواز كرد . من از خواب بيدارم شدم . گويا تعبير اين خواب چه باشد ؟ دايه گفت : از طرف ايران خبرى خواهى شنيدن كه دلت بدان خبر خرم شود . عين الحيات گفت به جهت اين خواب امروز به شكار خواهم رفتن . خواجه لالا صلاح را پيش پدرش فرستاد كه از پدر اجازت طلب كند كه به شكار خواهم رفتن . پدرش اجازت داد به شرطى كه از شهر بسيار دور نرود و شب بيرون نباشد . عين الحيات با غلامان و كنيزكان خود از شهر بيرون آمد . شكارگاه نزديك بود ، رسيدند . عين الحيات گفت شما به شكار مشغول شويد كه من تفرج كنم . پشته‌يى بود ، بر بالاى آن پشته برآمد و چشم در راه ايران بست و انتظار آن بازان ميكرد كه شب در خواب ديده بود . تقدير خداى تعالى چنان بود كه از برابر نظر عين الحيات از روى بيابان گردى باريك بر بالا ميرفت . عين الحيات گفت كه گرد قدم پياده‌ايست كه عظيم تيز مىآيد ، من استقبال اين گرد خواهم كردن كه دلم به چيزى گمان مىبرد . اين بگفت و از سر آن پشته مركب برانگيخت . شريفه از عقب او روانه شد تا وقتى
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 194 | مولانا محمد بن احمد بيغمى