ميرود ، او را طلب مىبايد كردن و او را در عقب فيروز شاه بيمن مىبايد فرستادن كه اين كار اوست .
ملك داراب امر كرد تا او را بيارند . برفتند و طلب كردند و بياوردند .
درآمد و در پيش ملك داراب خدمت كرد . ملك داراب نگاه كرد ، كودكى ديد چست و چالاك ، قبايى از نمد سياه در بر ، و خنجرى از بند كمر درآويخته . ملك داراب سؤال كرد كه چه نام دارى ؟ گفت : بنده را بهروز عيار نامست . ملك داراب گفت كه ترا در عقب فيروز شاه و فرخزاد مىبايد بيمن رفتن ، و از حال آن دو جوان غريب از بهر ما خبرى مىبايد آوردن . بهروز عيار خدمت كرد و گفت : بنده را آرزوى آن بود كه در عقب شاهزاده بروم ، اما معلوم نداشتم كه بر كدام طرف مىبايد رفتن اكنون كه معلوم شد بروم و منت بر جان خود دارم ؛ اما بنده آن مملكت را نديدهام ، البته مرا يارى بايد كه همراه من باشد شايد كه مرا كارى افتد كه مرا بدان كار بايد رفتن ، آنكس را بر شما بفرستم و من بدان كار روم . سياوش گفت : من با تو بيايم كه چند نوبت آن راه را ديدهام .
ملك داراب خرم شد . پس از بهر خرجى راه هزار مثقال طلا بديشان داد .
سياوش آنچه داشت در پيش حكيم بگداشت و با بهروز عيار از ايران شهر بيرون آمدند و راه در پيش گرفتند . شب و روز ميرفتند تا بهمدان رسيدند ، از راه لرستان رو بخوزستان « 1 » نهادند . اول بقلعهء خرم آباد رسيدند . قاهر شاه را در شكارگاه ديدند .
قاهر شاه گفت كه شما چه كسانيد و كجا ميرويد ؟ بهروز عيار گفت كه ما عياران پاىتخت ملك دارابيم و در عقب فيروز شاه و فرخزاد بيمن ميرويم . قاهر شاه گفت كه شاهزاده فيروز شاه از پيش ما گدشت و برادر من قادر شاه نام با فيروز شاه رفت ، و آنچه كرده بود جمله را حكايت كرد . عيارانرا تحقيق شد كه شاهزاده بيمن رفته
هامش
( 1 ) - در اصل : بخوستان