تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 192

مساهمون:

ص١٩٢
و آن دختر را خيلى طالبان هستند و تا حدى كه سپاهى از كشمير از پاىتخت شاه بهرام هم بطلب آن دختر بيمن رفته‌اند و شكسته باز گشته‌اند ، من در طلب فرزند خود ميروم . طيطوس حكيم گفت : اكنون مدتى است كه فيروز شاه و فرخ‌زاد رفته‌اند . تا ما را سپاه جمع كردن ، مصلحت در آنست كه پيشتر از ما قاصدى را بدان طرف روانه كنيم ، كه پيشتر از ما برود ، و از حال فيروز شاه معلوم كند كه حال او چيست و بكجاست تا ما را معلوم شود كه چه مقدار سپاه مىبايد بردن . ملك داراب گفت كه راست گفتى ، بدين كار كرا فرستيم ؟ طيطوس حكيم گفت : بهروز عيار را بفرستيم . ملك داراب سؤال كرد كه بهروز عيار چه كسيست ؟ طيطوس حكيم گفت شاه را بقا باد . بهروز عيار آن كودك است كه پهلوان زورآزماى بربرى از بربر مىآمد ، حكايت كرد كه در بيابانى رسيديم ، كه در آن بيابان غولان بودند ، عورتى را ديديم كه طفلى در قماطى پيچيده از آن قلهء كوه فرود آمد و حكايت كرد كه من دختر بازرگانى بودم ، با پدر درين بيابان رسيديم ، غولى مرا ربود و در غارى برد و با من وطى كرد ، اين فرزند از آن غول متولد شد . من در آن غار مىبودم ، امروز كه شما در گدار آمديد ، جان خود را پيش شما انداختم ، بهر كجا كه شما ميرويد مرا با خود ببريد . زورآزماى بربرى آن عورت را با آن طفل بپاىتخت شما آورد و اين حكايت را در حضرت شما تقرير كرد . شما به بنده گفتيد كه يك بار در طالع اين كودك نظرى كن ، بنده بموجب حكم شما در طالع آن كودك نگاه كردم ، قيقاوس در درجهء طالع او ديدم ، گفتم اين كودك بغايت رونده و بسيار دان خواهد بودن ، و خيلى كارهاى عظيم از دست او خواهد برآمدن ، و در ركاب فيروز شاه جان بازى و سربازىها [ ى ] عظيم بكند و عاقبت در هندوستان غايب شود و بمملكت ديگر سر بر كند و در آن مملكت بپادشاهى بنشيند و تا آن مملكت بوده باشد ، هرگز آدمىزاد بدان مملكت نرسيده باشد . اكنون اى شاه ، آن كودك بزرگ شده است و روندهء عظيم گشته است ، چنان كه در شبانه‌روزى شصت فرسنگ