تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 191

مساهمون:

ص١٩١
از كدام شهر ؟ گفتم از شهر تعز ، از پاىتخت سرور يمنى . سؤال كردند كه نام پسران شاه سرور چيست ؟ بنده گفتم پسر بزرگترش را شاه ليث نامست ، ديگرى را شاه شجاع و حارث و هزبر و شاه اسد و شاه غضنفر و شاه ضرغام . گفتند كه دخترش را نام چيست ؟ من گفتم كه دخترش عين الحيات نام دارد . از سپاه و مال و حشمتش سؤال كردند . آنچه ميدانستم گفتم . باز سؤال كردند كه اكنون بكجا ميروى ؟ گفتم كه به ايران شهر ميروم ، بپاىتخت ملك داراب . آن گلگون سوار گفت : اى خواجه ، چون به ايران برسى بپاىتخت ملك داراب برو و با ملك داراب بگوى كه فيروز شاه بندگى مىرساند و ميگويد كه من بر عين الحيات دختر پادشاه يمن عاشق شدم و با برادرم فرخ‌زاد بيمن رفتم ، مرا كه طلب خواهيد كردن ، در شهر تعز طلب كنيد كه من آنجا خواهم بودن . اين بگفت و روان شد . آن سوار ديگر گفت كه با پدرم پهلوان پيل‌زور بگوى كه شاه‌زادهء ايران فيروز شاه دختر شاه سرور يمنى را دوست ميدارد ، بيمن ميرود و من نيز با او رفتم تا شما را معلوم باشد . اين بگفتند و برفتند . ملك داراب چون اين خبر بشنيد خرم شد و سياوش را خلعت داد و اين خبر در اندرون حرم بمادر فيروز شاه بردند كه بازرگانى آمده است و از حيات شاه‌زاده و فرخ‌زاد خبر ميدهد . گهرتاج حكم كرد تا سياوش را در حرم بردند . آنچه با ملك داراب گفته بود با گهرتاج نيز بگفت . گهرتاج مادر فيروز شاه بغايت خرم شد ، سياوش را انعام كرد . ملك داراب گفت اكنون معلوم شد كه فيروز شاه و فرخ‌زاد بيمن رفته‌اند در طلب عين الحيات ، اكنون چه مىبايد كردن ؟ پيل‌زور كه پهلوان پاىتخت ملك داراب بود گفت مصلحت در آنست كه سپاهى عظيم بر طرف يمن بفرستيم ، اگر شاه سرور دختر خود را بشاه‌زاده بدهد ، بستانيم و اگر ندهد بضرب شمشير بستانيم . ملك داراب گفت من شنيده‌ام كه شاه سرور پادشاه متكبرست و جبار صفت ،