تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 190

مساهمون:

ص١٩٠
در باغ نشاط آباد « 1 » و بر درخت چنار چسبانيدم و عين الحيات را بر آن صورتها عاشق كردم . چنانك كرده بود حكايت كرد . طيطوس سوار شد و به شهر درآمد تا بپاىتخت ملك داراب رسيد . خدمت كرد و گفت : ملك را بقا باد . شخصى پيدا شد كه از طرف يمن مىآيد . شاه‌زاده را با فرخ‌زاد ديده است كه بر طرف يمن ميرفته‌اند و پيغام چند بر شما فرستاده‌اند ، او را طلب كنيد تا آنچه از شاه‌زاده شنيده است در پيش شما بگويد . ملك داراب و پهلوان پيل زور و جملهء امرا خرم شدند . گفتند كه آنكس كجاست ؟ گفت : بر در باغ جنت آبادست . در حال چند كس فرستادند و سياوش را به حضرت ملك داراب حاضر كردند . چون سياوش نقاش درآمد زبان بمدح و ثناى ملك داراب برگشود ، ملك را دعاى بواجب و ثناى در خور تاج و تخت ملك بگفت كه جمله را پسند آمد . گفت ، بيت :
بكام تو بادا سپهر بلند * دلت شاد بادا تنت ارجمند هميشه بزى شاد و روشن روان * هميشه خرد پيرو دولت جوان ترا داد يزدان به پاكى نژاد * كسى چون تو از پاك مادر نزاد ترا اين كلاه آسمان دوختست * ستاره چراغ تو افروختست
ملك داراب را خوش آمد و او را دلدارى كرد و گفت : اى جوانمرد ، چه نام دارى ؟ گفت : بنده را سياوش نام است و از جملهء رعيت و از شمار بندگان حضرت شاه ايران و خسرو جهان‌گير و شاه با معدلت ملك دارابم . ملك داراب گفت : اى خواجه سياوش از آن فرزند گم گشتهء ما چه خبر دارى ؟ او را با فرخ‌زاد كجا ديده‌اى ؟ سياوش گفت : شاه را بقا باد ! بند از يمن مىآمدم از شهر تعز ، در نزديك شهر يمن دو سوار ديدم يكى بر مركبى گلگون سوار و يكى بر مركبى سيه قيطاسى سوار ، غرق جوشن ، آراسته و پيراسته . از من سؤال كردند كه از كجا مىآيى ؟ گفتم از يمن مىآيم . گفتند
هامش
( 1 ) - اين همان باغست كه پيش ازين چندين بار جنت آباد ناميده شده است .