با ملك داراب بگويم كه چاره نيست . اين با خود گفت و رو بر در باغ جنت آباد كرد تا از غلامان نيكو استفسار كند . چون بر در باغ رسيد از قضاى إله در آن حالت گردى از روى بيابان برآمد ، و از ميان گرد جماعتى رسيدند . طيطوس حكيم نيك نگاه كرد ، خواجه سياوش نقاش بود كه از طرف يمن ميرسيد . طيطوس حكيم خرم شد ، سياوش دويد و ران حكيم را ببوسيد . حكيم گفت : اى خواجه چه خبر دارى ؟
سياوش گفت كه در باغ درآييم و حكايت بگويم .
چون در باغ درآمدند ، طيطوس حكيم گفت : اى سياوش چون تو رفتى بعد از رفتن تو فيروز شاه بعد از سه ماه در عقب تو با فرخزاد در نيمهشبى ، هر دو برفتند ؛ اكنون مدتى شد كه فيروز شاه غايب شده است ، هرچند كه در مملكت ايران او را طلب كردند نيافتند ، ملك داراب و مادرش گهرتاج شب و روز گريانند و اين گناه را از طرف من مىگيرند كه چرا از حال او غافل شدى كه من فيروز شاه و فرخزاد را به تو سپاردهام . در واقع راست ميگويند اما مرا معلومست كه فيروز شاه به جانب يمن رفته است ، اما نمىتوانم كه اين سخن با ملك داراب بگويم كه فيروز شاه عاشق شد در خواب بر عين الحيات ، بجانب يمن رفت . مرا گويد كه چون ترا از حال او خبر بود چرا زودترى به من نگفتى تا تدبير كار او ميكردم . اكنون ترا يك كار مىبايد كردن تا من ازين گفتوگو خلاص شوم و ملك داراب از حال فرزند آگاه شود و هم از براى فيروز شاه كارى كرده باشى . سياوش گفت : آن كار كدامست ؟ حكيم گفت : ترا به حضرت ملك داراب خواهم بردن تو با ملك داراب بگوى كه من از طرف يمن مىآيم ، فيروز شاه را با فرخزاد ديدم كه به طرف يمن ميرفتند . او را سخنى چند در آموخت كه با ملك داراب چنين بگوى . سياوش گفت :
بالسمع و الطاعه ! چنين بگويم . طيطوس حكيم گفت كه بگوى كه فيروز شاه را با فرخزاد هر دو بهم ديدم و با ايشان هم سخن شدم ، سخنان چند بگفت ، بعد از آن گفت تو چه كردى ؟ سياوش گفت بيمن رفتم و صورت فيروز شاه را در سه موضع نقش كردم ،
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 189
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٨٩