سوار شدند كه به شهر ميرويم ، ديگر نيامدند . طيطوس گفت : من از شهر مىآيم فيروز شاه در شهر نيست . ايشان گفتند كه بما گفتند كه به شهر ميرويم ديگر خبر نداريم . طيطوس حكيم دانست كه ايشان بر طرف يمن رفتند . حكيم با خود گفت كه با ملك داراب نتوانم گفتن كه فيروز شاه بر طرف يمن رفت كه مرا گويد كه ترا از عشق او خبر بود چرا مرا نگفتى ؟ درماند ! بناكام بازگشت و پيش ملك داراب آمد . گفت :
فيروز شاه و فرخزاد در نيمشبى سوار شدهاند و از در باغ بدر رفتهاند ، و هيچكس را با خود نبردهاند ، اكنون شش روزست كه فيروز شاه و فرخزاد رفتهاند . ملك داراب گفت بنگريد كه بكجا رفتهاند ، همهء شكارگاهها طلب كنيد . خدمتكاران و امرا سوار شدند و در حوالى مملكت هرچند طلب كردند نيافتند .
مؤلف داستان روايت مىكند كه چهل شبانهروز بجستند و نيافتند . مادر فيروز شاه و مادر فرخزاد هر دو در ميان خاك و خاكستر نشستند . كنيزكان موى بريدند ، غوغا در ايران شهر افتاد . ملك داراب مكتوب در تمام ايران فرستاد و از هر موضعى طلب ميكردند تا كار بجايى رسيد كه حمل بر نابودن ايشان كردند .
بنياد عزا نهادند . ملك داراب گريان و نالان و نوحهكنان . مدتى ازين قصه برآمد و روشن راى وزير در غيبت طيطوس حكيم گفت كه اين گناه طيطوس حكيم راست كه فرزندانت را به دو اسپارش كرده بودى كه او فرزندانت را تربيت كند ، چرا بايد كه چنان غافل باشد ، كه شش روز بگدرد كه فيروز شاه رفته باشد ، او را خبر نباشد ؟ جمله گفتند كه روشن راى راست ميگويد ! حكيم تقصيرى عظيم كرده است .
ملك داراب طيطوس حكيم را طلب كرد ، گفت : اى حكيم ، تو در حق فرزند من تقصيرى عظيم كردهاى كه بغايت از حال او بىخبر بودهاى كه فرزند من رفته باشد ، بعد از شش روز ترا معلوم شود . ترا تا هفت روز مهلت دادم ، اگر درين هفت روز از پسرم خبرى نيارى بيقين بدان كه فرزندانم را از تو خواهم طلب كردن .
طيطوس حكيم ميدانست كه فيروز شاه بجانب يمن رفته است . حكيم گفت : بناكام
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 188
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٨٨