آوردند . فرخزاد بسيار خرم شد . گفت : نيك رفتى اى شاهزاده ! ما را و خود را از كشتن رهانيدى . فيروز شاه گفت : جمله حكم خداست جل جلاله ! زنگيان ايشان را بر لب دريا آوردند و در حال در كشتى درآوردند و يكشب در دريا بودند . چون روز برآمد جزيرهيى از دور پديد آمد كه گرداگرد آن جزيره سه فرسنگ بود و در گرد آن جزيره كوهى بلندى درآمده بود و آن جزيره را در ميان گرفته بود ، در آن جزيره به غير از يك راه نبود و آن راه تنگ بود چنان كه يك كشتى بيش نتوانستى آمد شدن كردن .
القصه فيروز شاه را با فرخزاد در آن جزيره درآوردند و امير آن جزيره را طال زنگى ميگفتند ، جملهء خزينهء ملك آنچه از آن او و پدران ملك بود جمله در آن جزيره بود ؛ پيغام ملك كورنگ را بگفتند كه اين دو جوان غريب را اينجا در بند كنيد و نيك نگاه داريد . طال زنگى حكم كرد كه صعلوك زندانبانرا طلب كنيد .
طلب كردند . جوانى زنگى درآمد و خدمت كرد . طال زنگى گفت : اى صعلوك به حكم شاه كورنگ اين دو جوان غريب را در زندان كن و نيك نگاهدار . صعلوك گفت بندگى كنم . ايشانرا بزندان آورد . آن زندان بيرون خانها ساخته بودند ، زندانى بود از سنگ ساخته . آن جزيره خود تمام زندان بود كه از هيچ طرف راه بيرون رفتن نداشت . چون ايشانرا در آن زندان درآورد ، بندى عظيم آورد تا بر دست و پاى ايشان نهد .
مؤلف داستان گويد كه چون شاهزاده آن بند عظيم را ديد آه از جان مباركش برآمد و گفت : اى صعلوك شفقت كن بر ما كه گناهى نداريم . صعلوك زبان پارسى ميدانست كه در پيش او بازرگانان بسيار دربند بوده بود و او پارسى ازيشان آموخته بود . گفت : اى غريبان اين زندان سختست . بيشتر درين زندان از سختى اين زندان بنديان بهلاك مىآيند . اما چون شما هيچ گناهى نداريد من بر شما ترحم كنم ، بند سبك بر دست و پاى ايشان نهاد و بدر رفت .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 185
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٨٥